زمین بازکن آغوشت را ، ببلع مرا از هم همه ی خجالت ، مرگ من سر انجام همه ی خستگیهای توست ، ---ای کاش خدا می ایستاد تا من زیر رگ گردنم خواب آیه هایش را نمی دیدم --، بازکن زمین و بگذار یک بار به جای نگاهم به آسمان تو را احساس کنم ... .

------------------------------------------------------------------------

خدا را خواهم کشت...

با تیغی که امشب بر نزدیکی رگ گردنم میسرانم...

اولین حس مادرم نسبت به من

احساس "تهوع"  بود....

ازبقیه هیچ انتظاری ندارم......

-----------------------------------------------

---------------------------------------

من زخمیترین ساقه ی این جنگل خشکم

تیغ وتبری نیست که من رانشناسد

برایم بگو...

تلخی هایت را چگونه فریاد میکنی...؟

نا آرامی هایت را چگونه تسکین میدهی...؟

احساست را چگونه میخوری...؟

وقتی بغض هایت روی هم تلنبار میشود،

گلویت چرک میکند،

زیر چشمانت گود میرود،

و مجبوری دلیل خوبی برای بی خوابی هایت پیدا کنی...

یاد میگیری چگونه دروغ بگویی...

از پنجره ی اتاقت به کلاغ ها هم حسودی میکنی،

و در حسرت پر شدن حفره های سرت میپوسی...

یک توده ی اسفنجی تو خالی،

که تمام عمر ،

پشت تمام پنجره های دنیا،

پرواز را تنها و تنها،

تماشا کرد...

و این نقطه ی عطف یک تراژدیست...

در روزگاری که گرگها مظلوم واقع میشوند

.

.

به کدامین بره میتوان اعتماد کرد...!!!

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

بپرسیدازگربه های له شده کف خیابان

آنورخیابان چه داشت که اینورنداشت

هرگزبرای جنس مخالف جنس موافق رامفت نفروش

 

 

-----------------------------------------------------

 

این روزها

با میکاپ

کوسه ها، پری دریایی می شوند . ..

آهای تو که پشت پنجره قلبم آواز می خوانی،

دندان هایت را نشان بده

چند اپیزود از تاریخ انبیا به روایت یک غار گمشده

1

همه ي ابرهای نوح

زیر آسمان درهم ما بارید

و از آن روز، دنیا

در هیچ کرانه ایی

دیگر پهلو نگرفت

2

ای نوح

... تو هر قدر هم بباری

باز این زمین دچار خشک سالی ست

چنین گفت ّشیطان

3

ابراهیم نقشه قتل عام برسرداشت

اسماعیل یا آن گوسفند فربه

مهم خدائیست

که با خون قربانی

خداتر می شود

4

برگرد

این آتش بر هیچ ابراهیمی گلستان نخواهد شد

5

و آن گاه نوبت موسی شد

کاشتیم تخمی کج

در بطن فاحشه یی غمگین

و از سراسر زمین

مترسک رویيد

6

خدای مهربان برای بنی اسرائیل مرغ بریان می فرستد

و در همان لحظه ی سیری ناپذیر

در آفریقا

گرسنگی ادم می خورد

7

بارمان را خدا از دوش برداشت

درون زنی گذاشت که مادر بود

مریم

8

تو از بکارت مریم چه خوب برخاستی

و چه خوب روح عقیم ما را دریدی

9

در حرم سرای تو

همه شاهان زمین جمع بودند

اه ای مسیح

فرزند نحیف این همه پدر

10

همه پرسش تاریخ این پدر کشته گی

در اعماق فلسطین و بیابان های حجاز

اسماعیل یا اسحاق ؟

11

ما همدیگر را کشتیم و

برای این که مرگ

به بد و خوب تقسیم شود

پیامبران را

ساختیم.

ماجراهای یک انقلاب

1

آمد

 

یادمان داد

 

از آن روز

 

به نوبت

 

همدیگر را

 

دار می زنیم

 

2

انقلاب خواهیم کرد

 

هزار بار

 

خواهیم مرد تا زنده بمانیم

 

... فقط قول بده

 

انقلاب را ندزدی رئیس

 

3

وقتی من و تو

 

به هم می رسیم

 

می شویم سه نفر

 

من و تو

 

و سومی را به دار کشیده اند

 

4

در ملاء عام

 

دوستم داشته باش

 

وقتی در ملاء عام

 

به دارم می آویزند

5

چقدر دلم می خواست همه جا حکومت نظامی بود

 

همه جا انقلاب بود

 

گاز اشک آور بود

 

تو روسری ات را باز می کردی

 

به دهان مان می بستیم

 

... بادها می وزیدند و ما

 

تا آخرین خیابان یک نفس می دویدیم

 

6

هیچ کس

 

خبر مرگ تو را تکذیب نکرد

 

نه مادرت

 

نه روزنامه

 

و نه بازجوها

 

... فقط مرگ بود

 

که مانده بود مردد

7

بگذار لبخند بزنم

جلوی دوربین ها

برای آخرین بار

قبل از آن که

تیر خلاص شلیک شود

 

8

غباری بلند نمی شود

 

نشسته ام روی زین اسبی که

 

مرده است


شاید تــــو روبــــاه بـــاشی . . . .
اما مــن آدمــــــــم ،
زاغ نــیــســتــــم....

دســت بـــردار
از ایــــن ابـــراز مـــحــبــتـــهای ریـــاکـــارانــــه ات

-----------------------------------------------

Normal 0 false false false EN-US X-NONE X-NONE

زندگي به من آموخت
هر چيز قيمتي دارد ،
پنیر مجاني فقط در تله موش يافت
مي شود ...!


قراره یه میدون به نام من بزنن

باتشکرازهمه ی عزیزانی تواین مدت مرادورزدن

--------------------------------------------------


دلم میخواد فریاد بزنم بگم:
من مترسکه خاطرات تو نیستم
درست مثل دیوانه ای که اصرار دارد بگوید:
من دیوانه نیستم !
راستی! گفته بودم؟
"من دیوانه نیستم"


وای رفیقان همه ازپشت خنجرمیزنن

خدایادلم جهنمت رامیخواهد

                                 ------------------------------------------------------------------------------

آنقدربغض هایم رافرودادم وخندیدم

که حتی خداهم باورشده که چیزیم نیست


من خودم از خود دور افتاده ام

انقدر دور که دیگر نزدیکی مرا نمی فهمد

مرا وعده ای بزرگ داده بودی

 

 

قلبم خواب رفته است برایت

در کافی شاپی که، قهوه به طعم زهر مار سرو می شد


به نداشته هایم خیره نمیشوم چون من خلق شدم تانداشته باشم.................

 

 

ای کاش در آزمایشگاه خدا نمی روئیدم

 

 

نه هیچ عصایی دریای اندوه مرا شکافت

 

و نه هیچ معجزه یی به من شادی را آموخت

 

نه عاشقان من بر مزارم گریسته بودند

 

در این ابدیت مغموم

 

تا تو

 

سنگی باشی که پرتاب کنم

 

دری که بکوبم

 

رودی که درآن گریه کنم

 

باشی تا انسانی بروید

می خواهم تا انتهای این رود

 

پرواز کنم

 

می خواهم دست هایم راه برود

 

چشم هایم بدود

 

 

دیگر به هیچ کس اعتماد نخواهم کرد

 

نه به روزنامه ها و پرچم ها

 

نه به هیچ خدای دیگری

 

 

خیره می مانم

 

چشم هایم درد می کند

 

از بس سکوت دیده است

 

گوش هایم درد میکند

 

از بس سکوت شنیده است

 

دهانم درد می کند

 

از بس سکوت کرده است

 

 

 

در خیال طرح نویی که در انداخته ام

 

خدا را میخوابانم و

 

در بالا رفتن قیمت نفت

ساختن بمب اتم

در ذوب شدن یخ های قطب شمال

و انقراض گیاهی که نمی شناختم

... کاره یی نبودم و با این همه

همیشه در هر جنگی

اولین گلوله به سینه من شلیک می شود

 

برای تکمیل چرخه ی بیهوده ی حیات

میلیون ها سال است که می میرم

و هر بار با رویایی مغموم

بی سر و بی پا

زاده می شوم.

دست من ازاولش هم نمک نداشت

کاش خدادست مراازروزاول نمکی می آفرید.............


این شبا

ته ِ قصه ها

وقتای خواب

تو رخت خواب

خوب نمیشه

در نمیاد

... یه چیزی انگار کم میاد

گرگای قصه هار شدن

یا که ما دیگه خسته ایم

بیدار بمون عروسکم

ما همه تو محکمه ایم

چیزی نپرس ، جواب بده

سهم تو امشب نیست گله

آه بکش

اشک بریز

شاید که اشکات بشوره

غبار غم از ترانه

دفترشعرم سفیداست این لحظه های تنهایی نوشتن ندارد. درد دارد

 نمیدانم از کجا مطمئنم که من در یک انزوی محض می میرم و واهمه
 
دارم که مدام از مرگ حرف بزنم چرا که هر بچه ننه ای که می خواهد

 دل بقیه را بسوزاند هم آرزوی مرگ می کند. مرگ در ذهن من یک

کفن سفید بد رنگ و نمناک نیست، تصور من از مردن یک جوی آب

 سردی است که برای رسیدن به آرامش باید توان و جرات پریدن از آن

 را داشت. خیلی از آدمها با شجاعت تمام، پاچه های شلوارشان را بالا

زده اند و سالهاست که دورخیز کرده اند که از این جوی آب سرد بپرند

اما تنها دلیلی که هنوز تن به این سردی نداده اند یک جمله است:" یه کم

 دیگه صبر می کنم شاید همه چی خوب شد". من نمیدانم که آخرین

تصویر زندگی من شامل چه کسانی است اما آرزو می کنم که در آخرین

تصویر کسی را ببینم که بخاطرش سالها در جهنم ماندم و از جوی آب

سرد نپریدم که خودم را راحت کنم و هولناکترین حسرت زندگی من

عبارت است از انتظاری که به هیچ چیز منجر نشود تا اینکه فرشته ی

مرگ از راه برسد و مرا با خفت و خواری و با اختیار خودش و نه با

اختیار خودم از این دنیا ببرد. آنگاه من با یک کفن سفید بد رنگ نمناک

 به خاک سپرده خواهم شد و انزوای قبل از مرگ، همچنان ادامه خواهد

داشت...

آزادی،

یک بند زیر ناف،

یا چند بند بالای ناف . . .

زیر خط فقر،

یا زیر خط فهم . . .

آسمان،

یا ریسمان . . .

اوج یا کنج . . .

بین زندگی،

با هرزگی،

مرز کاغذی نازکیست،

اما به طول و عرض بی نهایت . . .

                       راهی را پیش میگیرم،

از خانه تا خیابان،

از خیابان تا آسمان،

از آسمان تا گور،

از گور تا همه،

پرواز میکنم،

از من تا تو،

از تو تا من...

دور میشوم از هر چه هست،

تا هر چه نیست،

از تمام شاید ها،

از تمام باید ها،

از تمام چیزی که تماممان را خرده خرده تمام میکند؛

از تمام سال هایی که ندانسته ایستادم،

ناخواسته ندانستم،

نساخته سوختم...

پرواز میکنم،

از خانه تا آسمان،

دور میشوم از هر چه هست،

ازهرچه بایدباشد،

پرواز میکنم . . .

            فکر می کردم از بلندی می ترسی!

 

- از بلندی نمی ترسم، از سقوط می ترسم

 

 

-------------------------------------------------------

 

 

من از همین رگبار بی تاثیر فهمیدم

 

امسال هم مثل همیشه سال خوبی نیست...

 

-------------------------------------------

توقیفش کردند

 

در حدود شرعی حجاب نبود

 

چهره حقیقت

 

                      خدایادیگه بریده ام

این رسمش نیست

چندبغض به یک گلو.....؟؟؟؟

-----------------------------------------------

خدایاممنون بابت دعوتم به مهمانی دنیا

غم به اندازه کافی خوردم

ممنون دیگر میل ندارم

اگرزحمتی نیست

یک لیوان 

"مرگ"

برایم بریز


               بیاقراری بگذاریم وتونیا........................

همان دلهره رسیدن تاآنجامراازخوشی خواهدکشت


بادهامیوزندوشنهاراجابه جامیکنند

ولی صحراهمچنان صحراباقی میماند

-------------------------

وقتی "خدا"بایه نقطه "جدا"میشود

ازدیگران هیچ انتظارماندن نیست


خدایا دلم راکسانی شکستندکه دلم هرگزبه شکستن دلشان راضی نمیشد

------------------------------------------

یکی مرابه تخت ببندد

میخواهم این زندگی راترک کنم.


گرگ ها

اگردربندواسارت هم باشند

همه ازدیدنشان وحشت میکنند

من گرگ درنده ای بودم اماکاری باخودم کردم که خرگوش های جنگل سربه سرم میگذارند...

.

.

.


وقت خودکشی ماگرگ ها رسیده

جنگل هم بماندبرای شماخرگوش های زیبا...


خوب است که وقتی نفست بالا نمی آید کسی حرفهای بغض شده در گلویت را جایی نوشته باشد.

مرا که هیچ مقصدی به نامم ..و هیچ چشمی در انتظارم نیست را !.. ببخشید !که با بودنم ترافیک کرده ام!!

 

زندگی کافیست آخرچقدرباتبرغمهایت برشانه ام میزنی

نه نه نه

من برای خودم نمیگویم توخود لحظه ای دست نگه دارازاین زخم زدن باتبربرمن تانفسی تازه کنی من هیچ ولی فکرکنم زندگی توازاین همه ضربه زدن به من خسته شده باشی نفسی تازه کن ودوباره بازبزن

بزن بزن ودوباره بازبزن....

ساتور راباید زد

ولی مهم اینکه ساتوردست من باشدیا تو

ازشانس بدم ساتور روزگار افتاد دست تو

ساتورهم که برای زدن است

توهم که بیرحمانه ساتوربی محلیهایت راعمقی به من زدی

ازمن که گذشت

ولی آرزویم برای تواین است که

ساتورروزگار همچنان دست توباشد

که به هرکس که خواستی بزنی

ولی آرامتربزن

چون شایدهرکس مثل من طاقت تحمل ضربه های بی محلی تورانداشته باشد

میخواهم انقدر پیر شوم که مرا نشناسی.شایدآنروز به درد و دل پیرمردی گوش کنی...

اگر قرار بود خودم را خلاص کنم، به دلیل تنهایی، این کار را می کردم. نه به دلیل بی کسی. چرا که تکلیف آدمهای بی کس معلوم است. افسوس را باید به حال آدمهایی خورد که اطرافشان پر است از دوست و آشنا اما کسی برای انبوه احساسات فرو خورده شان تره هم خرد نمی کند و او در نهایت نتیجه خواهد گرفت که تنهاست. تنهایی از عشق هم بدتر است و سخت تر آدم را می کشد. عاشق ها در اوج امیدی جان می کنند و آنقدر می روند تا سرشان

به سنگ بخورد و به یکباره خلاص شوند. اما آدمهای تنها در اوج نا امیدی و حسرت قید دیگران را می زنند. تنهایی، زنبور نیست که آدم را نیش بزند و برود، تنهایی مثل موریانه است که برای نابود کردن خلق شده است. این ذات موریانه است که تا نابودی کامل، پا فشاری کند. همه چیز بدون درد، در سکوت مطلق و با ظاهری شیک، خورده می شود و یک روز به ناگاه و در ناباوری محض، فرو می ریزد و تمام می شود...

 

آنقدرباورت داشتم که وقتی میگفتی "باران"

خیس میشدم

اماحالا درروزروشن اگربگویی خورشیدمیتابدمیگویم

دروغ میگویی "شب"است

روزی باخودفکرمیکردم اگراوراباغریبه ای ببینم شهررابه آتش میکشم

ولی امروزحتی حاضرنیستم کبریتی روشن کنم تاببینم اوکجاست......

صمیمانه ترین نامه هایم

نامه هایی است که به هیچ کس مینویسم وسخنی ازحقیقت سرشاراست که هیچ مصلحتی آن راایجاب نمیکندوانهاجرفایی است که هرکس برای نگفتن دارد............

 

هرجامیبینم نوشته است:خواستن توانستن است"

آتش میگیرد!

یعنی من نخواستم که نشد.......................

 

ببین بالاترازسیاهی هم رنگی هست .............

درست مثل رنگ زندگی من.................

 

تخريب مي کنم آنچه را که نمي توانم باب ميلم بسازم... آرزو طلب نميكنم، آرزو ميسازم... لزومي ندارد من هماني باشم که تو فکر مي کني ، من هماني ام که حتي فکرش را هم نمي تواني بکني ... لبخند مي زنم و او فکر ميکند بازي را برده ، هرگز نمي فهمد با هر کسي رقابت نمي کنم... زانو نمي زنم، حتي اگر سقف آسمان ، کوتاهتر از قد من باشد ! زانو نمي زنم، حتي اگر تمام مردم دنيا روي زانوهايشان راه بروند ! من زانو نمي زنم... درگير من نشو، همـدم نميشوم... من مسئول حرفها و رفتارهايم هستم، اما مسئول برداشت شما از آنها نيستم...

خودم به خودم زنگ می زنم

پر از حرف‌هایی‌ هستم که نگفته می‌‌فهمم

پر از حرف‌هایی‌ که حتی یک کلمه‌اش را ... خودم هم نمی‌‌فهمم

بگو دیوانه است

بگو پریشان

... بگو افسرده

بگو بی کار

خودخور

هر چه ... اصلا روانی‌

بگو تنها کسی‌ که این روز ها برایِ خودش وقت دارد

کسی‌ که صادقانه حتی خودش را هم نمی‌فهمد

 

نباید طوری باشه که برای اثبات بی گناهیت مجبور باشی تمام زندگیتو توضیح بدی و از اون بدتر نباید طوری باشه که برای اینکه بدونن راست میگی یا دروغ چندین وچند بار گذشتتو ازت بپرسن و منتظر باشن یه جایی گاف بدی تا مچتو بگیرن و حسابتو بدن دست کرام الکاتبین. کلا نباید یه جوری باشه که بدونی کسی بهت اعتماد نداره و حس نخاله بودن بهت دست بده. من اگه یه روز بدونم نخاله محسوب میشم حتما میزنم تو کار بزهکاری و به بقیه نشون میدم که همه ی فکراشون درست از آب در اومده. کاری میکنم که همه این جمله از ذهنشون رد بشه" تف تو صورت بی وجودش، از همون اول می دونستم که این یه ریگی به کفشش داره نامرد پست فطرت". اون وقته که میشینم ببینم اونایی که یه نخاله رو کشف کرده بودن خودشون چی از آب در میان. مطمئنم به خیلیاشون شرف دارم اون موقع....

 

سنی ندارم

اما ک‍مرم خم شده.

نه بر اثر پیری.

به دنبال لقمه نانی.

بار می ‍ کشم بر دوش،

و خم می شوم

در برابر صاحبان سرمایه.

اختیار خوابم را دارند.

اختیار بدنم را دارند.

و من ذره ذره

وجودم را،

می فروشم به لقمه ای نان

تا گرسنگی را مغلوب شوم.

یک وقتهایی از یک صدای خیلی جزیی و کوچک به شدت جا می خورم و می ترسم. مثلا با صدای ویبره ی ناگهانی موبایلم دلم را می ریزد. بعد از خودم می پرسم که چرا اینقدر ترسیدم؟ شاید بخاطر ضعف اعصاب باشد. پیش دکتر هم نمی توانم بروم و بگویم که از صدای ویبره ی موبایلم مثل سگ می ترسم. مخصوصا اگر روی شیشه ی وامانده ی این میز باشد. شنیدن کلمه ی "ضعف" من را یاد پدر و مادرم می اندازد. پدرم در مقابل زیبایی آن دختر که بع...دها مادرم شد ضعیف بود و مادرم در مقابل هوس شوهرش و روزگار در برابر هر دوی آنها. اگر لااقل روزگار ضعیف نبود در مقابل خواهش آنها کوتاه نمی آمد و همه چیز را برایشان جفت و جور نمی کرد همانطور که برای من نکرد. این روزگار کینه ای حالا از من انتقامش را می گیرد. نه از بدن زیبای مادرم چیزی مانده نه از هوسرانی پدرم و نه از اعصاب من. الان همه خوابند و من دارم درد می کشم در حالی که نمی شود گفت کجایم درد می کند. درد من و امثال من مثل ترس از ویبره ی ناگهانی موبایل روی یک میز شیشه ایست. خنده دار و ناگفتنی ولی برای خودمان تکان دهنده تا جایی که قلب آدم را میریزد...

 

آدمهای تنها، شما را نمیخورند، درِ خانه شان را که بزنید، شاید فکر کنید همان جا دست به سرتان کنند، اما آرام و با لبخند شما را در تنهاییشان راه میدهند، دست روی شانه شما میگزارند و میگویند چه خبر! با اینکه اصلن نمیخواهند بدانند آن بیرون چه خبر است!! اگر سیگاری باشید یک نخ روشن میکنند و بهتان میدهند، برایتان چای جوشیده نمی آورند، میروند چای تازه دم میکنند... اخم و تخم هایشان را میگذارند برای بعد از این...

که شما رفتید..وقتی هستید بهتان لبخند میزنند و برایتان خاطره مشترک تعریف میکنند... از حال و روزتان میپرسند... نمیخواهند شما هم تنها باشید... شما را امیدوار میکنند... آدمهای تنها یک آلبوم عکس دارند، هر که بیاید نشانشان میدهند، آن را می آورند، لبخند روی لبشان میخشکد و عکس ها را ورق ورق با بغض و لبخند نشانتان می دهند... بهتان اصرار میکند که شب را بمانید ولی خب شما برای آدمهای تنها زیاد وقت ندارید...

بعد از اینکه رفتید میروند دم پنجره سیگار روشن میکنند و به رفتن تان نگاه میکنند... همه می رَن...

فقط در تنهاییشان آرام قدم بردارید...

هي روزگار!!من به درك؛خودت خسته نشدي ازديدن تصوير تكراري دردكشيدن من..؟!

 

تغذیه و مطالعه...

یک زندگیٍ خـــــــــــــوب.

ما غذا را با تمام غصه های جهان می خوریم و سیر می شویم

صبحانه با گزارش جنونٍ گــــــــــــــــــــــــاوی

ناهار با آگهی حراج و مزایده

...

یک لقمه

بعد یک لیوان

نفت خام دریای شمال

بشکه ای صد و پنج دلار

...

مـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا

سفره نداریم

روی روزنامه غذا می خوریم...

 

پدر ! صریح بگویم ، صریح و بی پرده

پدر ! نگاه بکن : علی ات کم آورده

بگیر دست مرا مثل کودکی هایم

بگیر دست مرا ... پا به پات می آیم

بگیر و پاره کن این روز های زشت مرا

به دست حادثه نسپار سرنوشت مرا ...

پدرعلی ات کم آورده......کم...

 

خسته شدم از تنهایی!

خسته شدم از بیخیالی!

خسته شدم از تظاهر!

خسته شدم از "بی کس" بودن!

خسته شدم از اینی که هستم!

خسته شدم از زندگی...

از خودم....

خدایا...

آخه تا کی؟!

تا کجا؟!

...

بخدا نه شکست عشقی خوردم....!

نه تا حالا عاشق شدم و "عشق واقعی" رو تجربه کردم...!

کسی هم نرفته که بخوام برگرده....!

فقط خسته ام....خسته

همین.

یک حقیقت ودیگرهیچ...

صداقتِ در نگاه مردم را فراموش کن

اینجا

هر چشمی

چشمه ای تازه است

از هنرمندی یک شعبده باز

به یک آن

باز و بسته کردنِ چشمانت

فرصت می خواهند برایِ کشیدنِ پلکانِ زیر پاهایت

که عروج کنی هر چه زودتر

...

به آسمان

انگار که برایِ مرگِ تو

با خدا قرارداد بسته باشند ...

 

دلـــــــم تــــــنــــــگ شـــــــــده

برای عکس هایی که پاره کردم و سوزانـدمشان

برای دفتر خاطراتم که مدتهاست دیگر چیزی در آن نمی نویسم

حـتـی برای آدمهای حسودی که دورو برم می چرخیدند و خـیـلـی دیـــرشناختمشان…!

برای بـی خـیـالــی و آرامشی که مدتهاست که دیگر ندارمش

خنده هایی که دارم فراموششان می کنم

و برای خودم که حالا دیگـر خیلی عوض شده ام!

 

گرگها این روزها دیگر شکار نمیروند، بلکه دل به نی چوپان سپرده اند و گریه میکنند،،

با گرگها گشتیم،

با ببرها خوردیم،

با شیرها نعره کشیدیم و

شب با کفتارها در بیابان خوابیدیم،،

ولی افسوس که عاقبت، خود شکار خرگوشها شدیم !!!

مادرم میگفت: " در راه شعری نخوان که در آن گوشت و پوست و خون و استخوان باشد، زیرا سگهای لاغر زادگاهت سالهاست که آواره خیالند ."

بگین وحشی‌ترین حیوون کدومه؟ جوابِ این سوالُ کی می‌دونه؟

بگین گـُرگه؟ یا شیرِ؟ یا پلنگه؟ یا ببری که حریص بوی خونِ؟

ولی من این سوال بی‌جوابُ می‌پرسم از یه موش آزمایشگاه!

نگاهم می‌کنه، هیچی نمی‌گه، جوابش خیلی کوتاهه، مث آه!

تو رگ‌هاش جای خون ویروسه چون که ما آدم ها نباید زود بمیریم!

باید درمون دردا رُ بفهمیم، واسه این کار مُجازیم جون بگیریم!

می‌پرسم از یه اسب پیر ابلق، که عمری رُ به گاری بسته بوده!

ج...

وابش خیلی تلخه آخه پُشتش، هنوز از ضربه‌ی شلاق کبوده!

یه فیل گنده تو میدون سیرکه، که می‌رقصه با سوت رام کننده!

ازش می‌پرسم اما می‌گه: ول کن! برو بابا! دل خوش سیری چنده؟

برای کشفِ اون حیوون وحشی، کجای دنیا رُ باید بگردم؟

سوالم ساده س اما بی جوابه، جوابش ر‌و چرا پیدا نکردم؟

می رم پیش گوزنی که سر اون آویزونه به دیوار یه تالار!

می گم وحشی ترین حیوون کدومه؟ سکوتش رو سر من شه آوار!

یه روباه طلایی رُ می بینم، ولی اصلاً جوابم رُ نمی ده!

آخه اون خیلی وقته پالتو پوسته، دیگه مرده! به آرامش رسیده!

تمومِ عمرشُ در رفته بوده، از آدم، از سگُ دامُ گلوله!

حالا پالتو شده، پایین پالتو، هنوزم جای تیر یه دولوله!

سوالُ از قناری ها می پرسم، قناری ها جوابش رُ می دونن!

جوابُ از صداشون می شه فهمید، مث زندونیا آواز می خونن!

می رَم تا باغ وحش، اون جا که شیرا، دارن از بی غذایی نفله می شن؟

سوالم رُ نگفته پس می گیرم، جواب این سوالم می شه روشن!

دیگه دنبال اون حیوون نگردین، من اونُ توی آینه پیدا کردم!

شماها رُ نمی دونم ولی من حالا دارم پِی آدم می گردم!

من به خودم اجازه داده ام که بیش از یک بار عاشق شوم و در آخرین عشقم متوجه شدم که امکان ندارد بشود عشق را بیشتر از یک بار تجربه کرد و کارهایی که بنام عشق انجام داده ام تماما بچه بازی های خنده داری بوده که از مرورشان خجالت می کشم. و در گرماگرم عشق، فهمیدم که اگر قرار باشد از صمیم قلب او را دوست بداری حتما از دستش خواهی داد و این حس خسارت دیده ی من نمی تواند این را بپذیرد. در هر حال من یک روزی به واسط...ه ی نافرجامی در عشق به یک لا ابالی تبدیل خواهم شد. چرا که لاابالی گری کوتاه ترین راه برای پنهان شدن پشت واقعیت است. با زنهای زیادی خواهم خوابید در حالی که شکمم چاق و پر از مو خواهد بود. روی یک تخت فنری قدیمی مثل وحشی های زبان نفهم و مثل آدمهایی که تاکنون کسی را غیر از خودشان نتوانسته اند ببینند، وقتی که کارم تمام شد، در حالی که هنوز بدنم از یک ارضای جسمی بی حال است بلند می شوم و بلافاصله لباس می پوشم و راه می افتم و آن زن که حتی اسمش را هم نمی دانم، همانطور دمر به حال خودش رها میکنم. قطره های این مایع غلیظ را لابلای لباسها و روی پوست بدنم حس خواهم کرد. پشت پا میزنم به غسل جنابت چرا که میخواهم هر چه را که با آن غسل به سرم نیامده را به یکباره بر سر خودم خراب کنم. تا حد توانم در فراموشی تلاش میکنم و از همین حالا به خودم قول داده ام که به هیچ کس نگویم که یک زمانی تا چه حد احساساتی بوده ام. میخواهم همه فکر کنند که من هوسران زاده ام. هر زنی که مرا در آغوش میگیرد بداند که با یک تکه یخ چاق هم آغوش شده. و میدانم در پس هر لباس پوشیدنی از درک این حقیقت تا سرحد مرگ شکنجه می شوم که: خیلی از آدمهای سنگدل و لاابالی، یک روزی در عشق و عاشقی بی همتا بوده اند و هنوز هم حاضر نیستند یاد عشقشان را بین نفس نفس زدن های این و آن راه بدهند چون او را مثل خدا مقدس می شمرده اند. خدایی که دیگر نیست ولی هنوز خدایی می کند.شایدروزی من هم هوسرانی کنم شاید.......

 

روزی یک قدم جلومی آیم

 

روزی یک آجربالامی روی

 

ما

...

هیچ وقت همدیگررا

 

نخواهیم دید.

 

تو

 

همیشه فراموش می کنی

 

برای قلعه ات

 

پنجره بگذاری!

چیزی را که ما نمی توانیم بفهمیم ضد و نقیض زندگی انسان است.

زیرا از یک طرف طبیعت یا خدا انسان را آفریده که حتما مرتکب گناه می شود و از طرف دیگر به ما می گویند که هر کسی که مرتکب گناه گردید در جهان مجازات خواهد دید!!!

بهتر این بود که از روز نخست ما را طوری می آفریدند که قدرت ارتکاب گناه را نداشته باشیم . نه آنکه ما را بیافرینند و بعد کیفر بدهند !!!

 

مثل باران بهاری شده ای این روزها؛ یک لحظه قد می کشی و زندگی ام از تو سرریز می شود و آنی آب می شوی میری زیر زمین. آفتاب تند و تیزی می افتد به جانم. عرق می کنم. هزار کرور غم می نشیند تو دلم. حس می کنم بدبخت ترین بیچاره ی دنیا شده ام. دوست دارم یک تیغ بردارم شاهرگم را بزنم. تصمیم سختی است. نمی دانم با این دست های لرزان از پسش بر می آیم یا نه. همین که چشم هام را می بندم و اولین خراش را می اندازم. باز سر و کله ات پیدا می شود. شر شر می باری. خیس خیسم می کنی. اصلا یادم می رود تا چند لحظه پیش می خواستم چه کار کنم. جیره ی امروز را می باری و من ابله ذوق می کنم.

چه تلخ محاکمه می شوند پاییز و زمستان که برای جان دادن به درخت ، جان می دهند و چه ناعادلانه کمی آن طرف تر همه چیز به نام بهار تمام می شود .

تباه ِ درک کردن من نشو

 

آنقدر در خودم / کلاف پیچیده ام

 

که در کشفم / گم می شوی

...

دستبندم را باز کن / خودم دست خودم را رو می کنم

 

آنقدر دروغ های نگفته ام را / در خود ریخته ام که می توانم

 

از پینو کیو / پرنسس بسازم

یکی دکتر میشه

یکی مهندس میشه

منم درس عبرت شدم برا بقیه

 

در روزگاری که کرکس ها نیز پرواز می کنند،باید آرزویی جز پریدن داشت... آسمان جولانگاه لاشخوران گشته است... فکر دریدن پیله را از خیال خود بیرون کن...سینه آسمان دیگر جایی برای شاهین های آزاد نیست...تو در خیال خود پرواز کن... بوی لاشه های گندیده مشام را می آزارد...زمین پر شده از جسدهای روان... بگذار آیندگان نامت را در افسانه ها جستجو کنند... روزگاری که آسمان آغوش خود را برای پرواز شاهین ها بازمی نمود.

روزی فرا خواهد رسید که جسم من آنجا زیر ملافه سفید تمیزی که چهارطرفش زیر تشک بیمارستان جمع شده است ، قرار می گیرد و آدم هایی که سخت مشغول زنده ها و مرده ها هستند ، از کنارم عبور می کنند . لحظه ای فرا خواهد رسید که دکتر می گوید مغز من از کار افتاده است و به هزاران دلیل زندگی ام رو به پایان است . در چنین روزی تلاش نکنید به شکلی مصنوعی و با استفاده از دستگاه زندگی ام را به من باز گردانید . این را بستر مرگ ننامید . بگذارید آن را بستر زندگی بنامم و جسمم به دیگران کمک کند که به حیات خود ادامه دهند. چشم هایم را به کسی بدهید که هرگز طلوع خورشید ، چهره یک نوزاد و شکوه عشق را در چشم های یک زن ندیده است . قلبم را به کسی بدهید که درقلبش تنها خاطرات دردناک و آزار دهنده دارد . خونم را به نوجوانی بدهید که در تصادف اتومبیل نجات یافته است و کمکش کنید تا زنده بماند و نوه هایش را ببیند . کلیه هایم را به کسی به کسی بدهید که زندگی اش به دستگاهی نیاز دارد که هر هفته خونش را تصفیه کند . استخوان ها ، عضلات ، سلولها و اعصابم را بردارید و به پاهای کودکی فلج پیوند بزنید . اگر لازم شد سلولهای مغزم را بردارید و بگذارید به رشد خود ادامه دهد تا با آنها پسرک لالی بتواند با صدای بلند فریاد بزند و دختر ناشنوایی صدای باران روی شیشه اتاقش بشنود . آنچه از من باقی می ماند بسوزانید و خاکسترش را به دست باد بسپارید تا گل بروید . اگر قرار است چیزی از من دفن کنید ، بگذارید اشتاباهات ، ضعف ها و تعصباتم باشد. گناهانم را به شیطان و روحم را به خدا بسپارید . اگر گاهی دوست داشتید از من یاد کنید، عمل خیری انجام دهید یا به کسی که محتاج کمک تان است ، کلام محبت آمیزی بگویید . اگر آنچه گفتم انجام دهید ، همیشه زنده خواهم ماند ...

 در زندگي زخمهايي هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا ميخورد و ميتراشد اين دردها را نميشود بکسی اظهار کرد، چون عموما عادت دارند که اين دردهاي باورنکردني را جزو اتفاقات و پيش آمدهاي نادر و عجيب بشمارند و اگر کسی بگويد يا بنويسد،مردم برحسب عقايد جاري و عقايد خودشان سعي ميکنند آنرا با لبخند شکاک و تمسخرآميز تلقي بکنند.زيرا بشر هنوز چاره و دوايي برايش پيدا نکرده و تنها داروي آن فراموشي بتوسط شراب و خواب مصنوعي بوسيله افيون و مواد مخدر است، ولي افسوس که تاثير اينگونه داروها موقت است و بجاي تسکين پس از مدتي برشدت درد مي افزايد

 

باید خودم را ببرم خانه !

باید ببرم صورتش را بشویم

ببرم دراز بکشد

دلداریش بدهم ، که فکر نکند

بگویم نگران نباش ، میگذرد

باید خودم را ببرم بخوابد

من” خسته است …!

کوچه‌ها را بلد شدم

خیابان‌ها را بلد شدم

ماشین‌ها را، مغاز‌ه‌ها را رنگ‌های چراغ قرمز را

جدول ضرب را حتی و دیگر در راه هیچ مدرسه‌ای گم نمی‌شوم, ولی... هنوز گاهی میان آدمها گم می‌شوم آدمها را بلد نیستم

 

چشم های تو

...

 

مرا یاد حرف هایی می اندازد که آنقدر به رویم نیاوردمشان

 

... ... که آخر ، دنیا حول ِ آنها چرخید ...

 

حالا ، ژنده پوش از کنار مردمی عبور می کنم

 

که برای کسی هورا می کشند که دارد

 

تمام حرف هایی که از من به سرقت برده است را

 

به دنیا / تحویل می ده

 

حکایت عجیبی است

رفتارماآدمها

خدامیبیندوفاش نمیکند

مردم نمیبینند وفریادمیزنند.......

از هر زمان ديگری خسته ترم

دیگر حتی نمی دانم راهی که میرفتم کدام بود

من گم شده ام.......

مدتهاســــت عبور کرده ام از خویش . .

 

یادم بخیــر . .

 

گاهـے ڪـلام در وصـفــ واقعیـتــِ مـا ڪـم مـےآورد

 

ناچـ ــارایـن ســہ نقـطــہ …و دیگـ ـر هیــچ !

 

نقـش یـــک درخــت خشک را

 

در زنـدگی بازی میکـنم

 

نمیـدانم که بایـد چشم انتظار بهار باشم

 

یا هیزم شکن پـیــر

 

 

 

 

 

 

هر چه میروم، نمیرسم..گاهی باخود فکر میکنم نکند من باشم کلاغ آخرقصه ها

 

 

در زندگی هر انسانی چیز هایی هست که به‌‌ خودش هم مربوط نیست

چه برسد به‌‌ شما دوست عزیز ...

 

آی آدمـها ؛

 

اگــر مــرا نــمیفهمید لا اقــل تــرجـمه ام نــکنید ...

لعنت به زندگی .....به لکنت ......... به اتهام

 

به تویی که از انتهای قصه خبر داری ........

 

به منی که از خودش / هزار انتقام نگرفته طلب دارد ...........

... ...

بیا دروغ بگوییم ... راست ، گفتن تنی می خواهد که جان ِ هزار

 

ضربه ی کاری را داشته باشد .......

 

من و تو

 

مــــــــــــــرد ِ نا گفته های هم نیستیم

 

شاید میان این همه " نامردی " باید " شیطان " را بستایم . چرا ؟ ! ؟

که " دروغ " نگفت :

" جهنم " را به جان خرید ، اما " تظاهر " به دوست داشتن " آدم " نکرد

انسان؟

کدام انسان؟

تنها چیزی که میبینم

حیوانی ست دلگیر , از نداشته هایش

و ناراضی از تمام داشته هایش!

------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

Normal 0 false false false EN-US X-NONE FA MicrosoftInternetExplorer4

 

تو زندگی به هیچ چیز زیاد اعتماد نکن ....

حتی سایه ات که جاهای تاریک تنهات می ذاره ....

 

 

فيلم مسخره اي به نام "زندگي" با بازيگر مزخرفي به نام "من" از کارگردان خوبي به نام "خدا" واقعا بعيد بود

چیزی نمیخواهمـ...

جـُز...

یکـ اتاقـ تاریکـ ...

یکـ موسیقیـ ِ بیـ کلامـ ...

یکـ فنجانـ قهوهـ بهـ تلخیـ ِ زهـر !

و خوابیـ بهـ آرامیـ ِ یکـ مرگــــــــــــــــــــِ همیشگیـ ...

--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

Normal 0 false false false EN-US X-NONE FA MicrosoftInternetExplorer4

 

اگر خداوند

یک روز آرزوی انسان را برآورده می کرد

من بی گمان

دوباره دیدن تو را آرزو می کردم و تو نیز

هرگز ندیدن مرا

آن گاه نمی دانم

به راستی خداوند کدام یک را می پذیرفت