من خودم از خود دور افتاده ام

انقدر دور که دیگر نزدیکی مرا نمی فهمد

مرا وعده ای بزرگ داده بودی

 

 

قلبم خواب رفته است برایت

در کافی شاپی که، قهوه به طعم زهر مار سرو می شد