نمیدانم از کجا مطمئنم که من در یک انزوی محض می میرم و واهمه
 
دارم که مدام از مرگ حرف بزنم چرا که هر بچه ننه ای که می خواهد

 دل بقیه را بسوزاند هم آرزوی مرگ می کند. مرگ در ذهن من یک

کفن سفید بد رنگ و نمناک نیست، تصور من از مردن یک جوی آب

 سردی است که برای رسیدن به آرامش باید توان و جرات پریدن از آن

 را داشت. خیلی از آدمها با شجاعت تمام، پاچه های شلوارشان را بالا

زده اند و سالهاست که دورخیز کرده اند که از این جوی آب سرد بپرند

اما تنها دلیلی که هنوز تن به این سردی نداده اند یک جمله است:" یه کم

 دیگه صبر می کنم شاید همه چی خوب شد". من نمیدانم که آخرین

تصویر زندگی من شامل چه کسانی است اما آرزو می کنم که در آخرین

تصویر کسی را ببینم که بخاطرش سالها در جهنم ماندم و از جوی آب

سرد نپریدم که خودم را راحت کنم و هولناکترین حسرت زندگی من

عبارت است از انتظاری که به هیچ چیز منجر نشود تا اینکه فرشته ی

مرگ از راه برسد و مرا با خفت و خواری و با اختیار خودش و نه با

اختیار خودم از این دنیا ببرد. آنگاه من با یک کفن سفید بد رنگ نمناک

 به خاک سپرده خواهم شد و انزوای قبل از مرگ، همچنان ادامه خواهد

داشت...