خدایا کفر نمی گویم

پریشانم

چه می خواهی تو از جانم

مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی

خداوندا!

اگر روزی ز عرش خود به زیر آیی

لباس فقر پوشی

غرورت را برای تکه نانی

به زیر پا نامردان بیاندازی

و شب آهسته و خسته

تهی دست و زبان بسته

به سوی خانه بازآیی زمین و آسمان را کفر میگویی ،نمی گویی؟؟

خداوندا!

اگر در روزی گرما خیز تابستان

تنت بر سایه ی دیوار بگشایی

لبت بر کاسه ی مسی قیر اندود بگذاری

و قدری آن طرف تر

عمارتهای مرمرین بینی

واعصابت برای سکه ای این و سو آن سو در روان باشد زمین و آسمان را کفر می گویی نمی گویی؟؟

خداوندا!

اگر روزی بشر گردی ز حال بندگانت با خبر گردی

پشیمان می شوی از قصه خلقت از این بودن از این بدعت

خداوندا!

تو مسئولی

خداوندا! تو می دانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است چه رنجی می کشد آن کس که انسان است و از احساس سرشار

ما حواسمان به مادرمان هست تو به خیانت هایت برس پدر .....

 

من در بیست سا لگیم با همه دردهایت چهل ساله شدم

 

من مادر همه گریه های با حجابت شدم

 

همه نفرین هایم را آوار کردم بر سر مردانی که شهوت را در شلوارهای دوتا شُدِیِشان به اُرگاسم رساندند

 

من در بیست سالگی مادر همه جیغ های خفه شده مادرم شدم

 

پدر

 

که واژه مقدس کودکیهایم که غرورم را مدیونش بودم

 

یکباره

همه دامن های پاک مادرم را سوال همه خیانت هایش کرد

 

من در بیست سالگی مادر زنی پنجاه ساله شدم که تمام غُصه های سالهایش را قصه ای کرد برای خواب های کودکانه ام

 

که مبادا خاطرات بد ، بهانه نوشته های امروزم شود

 

فرشته ها همیشه در قصه های کودکانه ام رولِشان را با مادرم بازی میکرند ، ولی در بیست سالگی شیطان رُلَش را به پدر داد و

 

دامن من پناه غم های نداشته کودکیهایم شد

 

اینبار من محکوم به ، بازی نقش فرشته ی کودکیم شدم

 

اینبار به جای حوا آدم سیب ممنوعه را چید

 

من در بیست سالگی آبستن همه دردهای مادرم شدم ، نوزادی از من زاده شد که نامش را خیانت گذاشتم

 

مادر، تو هنوز هم همان بانوی داخل قاب مستطیل شکل سبز رنگ ِ نماز و نیاز ِ منی

 

و من هنوز هم همان کودک سوار بر سجده هایت برای بازی کودکانه ام هستم

چقدر قاصدکهای کودکیم بی صدا می رقصیدند،حتی امروز بی بهانه سرود عشق را هم نمیخوانند

------------------------------------------------------------------------------------------------

انقدر از همه کس بد دیدم که به چشمای خودم بد بینم

شاید دنیا خوبه و من دارم دنیا رو با دید بد میبینم

شاید زود رنجم و مشکل و اینه که همه چی رو به دل میگیرم

زود قضاوت میکنم که میگم در این دنیا رو گل میگیرم

 

اگه سرتاسر زندگی من مصیبته

اگه پشتم زخمیه خنجر یک رفاقته

اگه پاداش وفاداری من خیانته

مگه تقصیر منه مگه تقصیر منه

ای خدا بهم بگو اگه تقصیر منه

اکه تقصیر منه

 

چرا بد بیاری تو فال منه چرا تقویم من از غصه پره

چرا سرنوشت من شکستنه چرا دردام خارج از تصوره

اگه تقصیر منه جرمم چیه من تقاص چی و میدم ای خدا

من مقصر ,! بگو کی تموم میشه که عذابم و کشیدم ای خدا

 

اگه سرتاسر زندگی من مصیبته

اگه پشتم زخمیه خنجر یک رفاقته

اگه پاداش وفاداری من خیانته

مگه تقصیر منه مگه تقصیر منه

ای خدا بهم بگو اگه تقصیر منه

اکه تقصیر منه جرمم چیه.........

می ترسم از خودم ...

 

از خودی که رامش کرده ام ... آرام شده است ... کمی کم غذا

 

دیگر به هیچ کس نمی پرد ... هیچ کافه ای را با حقیقت روبه رو نمی کند

 

دیگر سوال هایش را به جان ِ نقاب های کسی نمی اندازد ...

 

آسه میرود ... آسه می آید

می ترسم از روز انفجار ... روزی که از تمام اعتبارها بگذرم

 

خودم را جدی بگیرم و جاده را .. آنقدر خیالم از رفتنی بودنم راحت باشد

 

که به آبروی جا مانده از خودم رحم نکنم ...

 

میترسم از شب های آرامم ... از لبخندی که تحویل نگرانی های مادر میدهم ..

 

می ترسم ... از این همه که نیستم ....

 

از رابین هودی که دیگر به شروود ِ سر کشی هایش سرک نمی کشد

 

از زورویی که از نقاب خسته است ...

 

می ترسم از آن روی خودم ... که سگ نیست / اما بالا که بیاید

 

به هیچ سکوتی قناعت نمی کند

 

میترسم از کلید خانه ... که پشت در جا بگذارمش

 

و سر در بیاورم از چادری در پارک زیر برج میلاد ...

 

به شوق آدم ها خیره شوم که اصلا نگاهشان را از بادبادک ها برنمی دارند میترسم از چشم های پدر / که اگر گریه اش از سرم کم میشد ،

 

آزادی را روی باتوم هم حک می کردم

 

میترسم از تلفن همراهم / که زنگ میخورَد ... که هی خنده پیش فروش کنم ....

 

که هی به دست بیایم ... که هی مشترک شوم / با اینکه از سلول هایم

 

انفرادی ترم

 

که هی در دسترس بمانم / بی آنکه داد بزنم :

 

من دستم به خود ِ خودم نمی رسد ، از بس که شما اشتیاقی به داشتنش ندارید

 

....میترسم از سرم / که بزند ... که بزند بر سرم ....

 

که " دوستت دارم " هایم را غلاف کنم ....

 

لال شوم ... شصت های همه دنیا را قرض کنم ...

 

در کنار جاده ای که دیگر به این حوالی نمی رسد

 

/ بالا بگیرمشان ... سواری خنده دار ترین ماشینی شوم که آرام می آید ...

 

تا وقتی نشستم

 

آنقدر در آهنگ های رمانتیکش غرق باشد که تا میتوانم در خود فرو بروم

 

میترسم از تمام این روز ها / که شب ها رنگشان میکنم

 

و جای فردا به / امروزم غالب می کنم

 

میترسم از همین حرف ها / که از دستم در می روند ...

 

و جای با خود گفتن / فریادشان بزنم میترسم از چمدان ها / که دستم برایشان بیشتر از دلم تنگ شده ...

 

مـــــــــــی ترسم از اینهمه که هستم و به رویم نمی آورم ...

 

از کرنومتری که تو به رویت نمی آوری / اما در من هی کم می شود

 

می ترسم از ......................

 

صدایی که مهیب نیست / اما خوابم را میپراند ...

 

کسی در من / قلاده وا می کند

 

دستم را میگیرد / کشان کشان میبرد

 

و به هیچ آشنایی / جواب پس نمی دهد

 

مـــــــــــــــــــــــــــــی....تـــــــــــــــــــــــــــــــر ...ســــــــــــــــــــــــــــم

------------------------------------------------------------------------------------------------------

دور نیست

صد ها نفر می میرند

هزاران نفر را شرمی بر جبین می نشیند با ترس

و دوباره زنده ـ مرده بادها

کرکس وار بر آسمان شهر سایه می اندازد

دور نیست

هزاران نفر می میرند

و کودکان با ریتم توپخانه می خوابند

و صبح ،چای را با طعم باروت و معجونی از قطائف و خون

قط می زنند انسان را قناسه های مجنون

دور نیست

که بسته های مک دونالد را ۲۰۱۲ میلیون بار بر فقر شهر می پاشند

و آنان که ندارند تکثیر می شوند

در پستو های سیاه

وآنان که داشتند

هنوز هم دارند و با لبخندی در دست

نداشتن را عادلانه تقسیم می کنند

دور نیست

برادر ،مادر را به نیم مثقال در بازار می فروشد

وپدر ،خواهر را به سربازان وا می گذارد در ازای قرصی نان

دور نیست

دور نیست

ابلیس تمام قد از تمام سوراخ ها سر می کشد

و صمیمانه خدای را می بوسد

در شهر راه می روند و

خیل خانه ، نوزاده شده گان خیس از آب جنین را

پیش پای شان سر می برند

و ما دست در دست

سرود می خوانیم و

خواب می بینیم و

جهان دهکده ای می شود

ـ تنها موالی شاید ـ

برای دقیقه ای آرام ریدن!

شاهین نجفی

چمدان روی تخت باز شد و

جمع کردی لباس هایت را

تلفن... از تمام حافظه ام

پاک کردی تماس هایت را

 

تلفن زنگـــــ ... غصّه می خوردی

که چرا زندگی... که چی اصلاً؟!

عشق و شام و ناهار می پختی

شور می زد دلت تهِ دل من

 

تلفن باز زنگــ ... می زدمت

پشت یک سطر غیر قابل ِ ذکر!!

می شدی کاغذی مچاله شده

توی دستان مرد روشنفکر!!

 

می شدی باز، یأس فلسفی ام

بعد ِ کاری نکرده یا کرده

می شدی بغض، توی راه گلوم

سفت چسبیدن ِ به یک نرده

 

قهوه را دم کن و بریز به هیچ

عطشم را بگیر و آب بده

باش!! مثل فروغ غمگینم

تلفن را به من جواب بده

 

تلفن زنـ ... که از تو قطع شدم

چمدان روی تخت باز نبود

پشت گوشی کسی به گریه نشست

عشق، این دفعه کارساز نبود...

---

فاطمه اختصاری

----------------------------------------------------------------------------

تو نمی دانی دوست

 

چه بسا دل که با آسانی یک واژه ی کوتاه شکست

 

و غمی تلخ

 

در و دروازه ی یک شهر ببست

 

بانگ بیداری خلقی ته یک پیک نشست

 

تار ام از پود ، گسست

 

و کسی آن طرف تاریکی

 

دل به دیوانگیِ شعر بلندی می بست

 

من خود از حادثه ام

 

صبر ، چرا چاره کنم

 

قصه ای را که نوشتند چرا پاره کنم

تا به کی زخم بر این یاوه و افسانه کنم

 

کودکِ بلهوس افسرده کنم

 

و سپهر است اگر کام رقیب

 

از چه رو خلعت غم ، به ضُخامِ سرِ بیهوده کِشم

 

بهتر آن است که آسوده شود رنج ز ما

 

و ملول است اگر خاطر ما

 

و خلیده است اگر باور ما

 

به شتابی گذری باید و جامی به لبی

 

که در این شهر به جز رنگ و ریا

 

نخرند و

 

نفروشند به ما

 

/ پرهام سراب

---------------------------------------------------------------------------------

" اعتصاب در متن یک جاده ... با یک پرس مقصد اضافی"

 

بوی دستبند گرفته سر تا پام ، اعتراف میکنم گناهکارم

 

قاشقم رو به میله میکوبم ، تو خودم قصد ِ اعتصاب دارم

 

یک عمر سکوت معامله کردم ، در قبال ِ شام های اعیونی

 

سال میخوردم شبیه این خونه ، پیر میشدم به طور ِ قانونی

 

زندگی رو شبونه سر کردیم ، پیش ِ اگزوز های مست رقصیدیم

 

با کلاغ ها معامله کردیم ، که مترسک ها رو دزدیدیم

 

بچّگی پی ِ تیله ای میرفت ، زیر ِ چرخ های مدرسه رفتن

 

رام میشدیم که نمره میدادن ، ... مرگ به دنیای مدرسه رفتن

 

تختخواب ِ خیس از خود ارضائی ، از بلوغی که نحس ُ بیجا بود

 

عکس ِ تبلیغ ِ آزادی ِ دینی ، پشت ِ جعبۀ کبریت پیدا بود

خورد میشدم درون ِ آئینم ، دست ُ پا میزدم که کال باشم

 

نرسم ... به انتهای خودم ، به دَرَک توی ضد ِ حال باشم

 

بسته بندی شدم توی " باید " ها ، یک عصاره از درد در وکیوم

 

طعنه میزد رگم به جرأت ِ تیغ ، مثل ِ کبریت پیش ِ منیزیم

 

خودکشی طعم ِ تلخ ِ " لِی لِی " داشت ، رو یه سقف ِ خیس ... با چش ِ بسته

 

پای ِ لیز خوردن رأس ِ یک ساعت ،... توی آغوش ِ نرم ِ چند والیوم

 

این سقوط ِ ... آزاد ِ ... بی چتر ِ ، یک فرار ِ ... از دست ِ ماهیگیر

 

با خیال ِ فتح ِ یک دریا ... مرگ ِ تدریجی در آکواریوم

 

.

 

.

 

گیج میشم تو خودم که بر گردم؟ ... افسوس دو تا پام روی ِ مین گیره

 

جون کندن ِ همیشه قبل از مرگ ، واسه ماهی یه عمره واگیره

 

بوی دستبند گرفته سرتا پام ، تردید میکنم زندگی اینه؟؟

آرزوم خیس ِ دغدغه میشه ، این گلوله به گریه میشینه ؟؟

 

...توی قلبی که قصد ِ رفتن داشت ، تا که جا واسه دیگری وا شه

 

قلاده گاهی گاز میگیره.... وقتی که دور ِ گردنت باشه...

از دختر همسایه هم معصوم تر داریم؟!

 

با پنجره، بی پنجره، عمری ست دیواریم

 

گه خورده! به احمد همین دیروز پا می داد!

 

وقتی که دنیا غصه را یکجا به ما می داد

 

از هیچ چی ، با هیچ کس ، تا هیچ جا رفتیم

 

این جاده خاکی بود و ما تا انتها رفتیم

 

تا آخرش رفتیم و بد مصب تهش خوب است

 

فرق گناه و حال این یک پیک مشروب است!

 

یک دست پیک و دست دیگر داف همسایه!

 

یک صندلی آن سوی دنیا بود، بی پایه

 

به بادها تکیه زدیم و پشتمان غم بود

 

با پشت گرمی طاقت آوردیم اگر کم بود

 

کم بود... اما نوشدارو بود قبل از تب!

 

این دختره... سارا، عجب چیزی ست لامصب!اما رفیقش حیف، آن چیزی که باید نیست

 

هر چند در وقتش اگر لختش کنی، بد نیست!

 

بد بود، اما در نهایت بدترش رو کرد

 

که زندگی این «حکم ها» را آخرش رو کرد

 

با باد بودیم، آخرش بر باد هم رفتیم

 

من خوب یادم نیست، فاز شاد هم رفتیم؟!

 

که آخرش غم بود و ما عـَر می زدیم از درد

 

احمد... و روی شانه ی سارا من ِ نامرد

 

نامردمی کردیم و آخر زندگی کردیم

 

ما باختیم و جور دیگر زندگی کردیم

 

با خواب، با مشروب یا با داف همسایه

 

تکیه زده بر صندلی خالی از پایه

 

که آخرش این درد با ما ماند و این سردرد

 

که اولش ما مرد بودیم و تهش نامرد

 

یک بطری خالی شدیم و چند حرف مُفت

 

یک جمع از خود بی خود از بد مستی اش می گفت:

 

از دختر همسایه هم معصوم تر داریم؟!

 

با پنجره، بی پنجره، عمری ست دیواریم

--------------------------------------------------------------

از من شروع مي شدو از غرغر زنم

از جاي نيش هاي پشه روي باسنم

با خارشي كه كون و مكانم گرفته بود

بوي بدي كه شورت و دهانم گرفته بود

با من دراز مي كشدو نيست نصفه شب

اين مرد خواب/ ديده تو را بيست نصفه شب

با شكل ناشناس تري كه خود منم

كه مثل آروغي وسط لب گرفتنم

در دست هايم آخر دي لمس مي شود

يك جاي خاليست كه هي لمس مي شود

تزريق زير پوستي روح خسته اي...

برگشته بود اين پشه از جنگ هسته اي

■ ■ ■

بايد شروع مي شد و شد چرك كردنم

از زخم بوسه هاي كسي روي گردنم

به دست هاي لاغر تو خو گرفته ام

در زندگي ، درين همه گه بو گرفته ام

پرواز دسته جمعيمان در ميان دود

شايد « يكي نبود، يكي...» واقعا نبود

سرباز خانه اي بغل جاده هاي كور

با شكل ناشناس تري در زمان دور

با دست باد حركت درهاي خوني ِ...

پرواز روي بيست و دو نعش عفوني ِ ...

■ ■ ■

ديگر شروع بوده شده بودم از عدم

از فصل قبل خارش يك بند مقعدم

بوي تعفني كه هوا را گرفته است

بادي كه توي معده ي من جا گرفته است

كه بيست سال توي توالت جنازه ام

در حال دفع كردن يك بمب تازه ام

زن پشت در پي پشه بندي كه دوخته

شهري در انفجار اتم هام سوخته

من ذره ذره ذره نفس هاي آخرم

دارم به شكل يك پشه در دوووور مي پرم

داري به خواب مي روي از بي صداي من

و روح خسته اي بغلت كرده جاي من

و روح خسته اي بغلت... بوي سوختن

به تكه هاي خوني گه چشم دوختن---فاطمه اختصاری

مادر مرد

مردن فعل ساده ایست

مخصوصا اگر قبلا امتحانش کرده باشی

مخصوصا اگر قبل از تولّدت

پدر صرفش کرده باشد

در این خانه

تنها پدربزرگ مانده است

که دندان های مصنوعی اش را

توی توالت انداخته و سیفون را کشیده

عینکش را از پنجره پرت کرده است بیرون

عصایش را گذاشته زیر تخت

و روزی ۱۰ ثانیه سرش را زیر آب نگه می دارد و نفس نمی کشد

کارهای ناتمامی مانده

مثل گذاشتن ِ ظرف غذا در یخچال

خواندن نماز قضای صبح

پرداخت قبض برق

مثل شستن خون از کاشی های حمام

که هیچ کدام پدربزرگ را تمام نخواهد کرد

فردایی که منتظرش نیست

چاه دستشویی می گیرد

هوای کپک زده

در انفصال لولای در و دیوار

قفل و پنجره

می ماند

و در خاموشی مطلق

پدربزرگ

بیدار خواهد شد

---

فاطمه اختصاری

--------------------------------------------------------------------------------

آدم

 

که نیستم

 

چوب لباسی ام -

 

روزها یک دست جامه ی چرکین بر خود می آویزم و

 

میان زندگی و مرگ پرسه می زنم

 

شب ها نیز کنج یک زیرزمین اجاره ای

 

خود را مانند مرده ها لخت می کنم...

 

من

 

یک بند رخت نازکم ـ

 

متصل به دو حلقه ی هستی و نیستی

 

کشیده بین دو دیوار برزخ و دوزخ

 

بر پشت بام بلند یک عمر تنهایی

 

که روزها ( یک جفت جوراب"یک شورت"یک زیرپوش

"

یک پیرهن و یک شلوار ) روی خود پهن می کنم

 

و شب ها عریانی ام تکرار می گردد...

 

جز من چه می تواند باشد این چوبه ی دار

 

در افتضاح این زندگانی مرگبار ؟!

 

/ دالکاف

 

---------------------------------------------------------

- «الو! سلام عزیزم الو! نه! قطع نکن

 

به هم فشردن چشم و جویدن ناخن

 

- «ببخش دست خودم نیستم سرم گیجه

نفس نفس زدن و... بوق ِ ممتد ِ تلفن

 

تو خسته ای... مثلا از صدای تلویزیون

نگاه کردن ِ به چیز ِ خانم ِ مجنون!!

 

تو خسته ای مثلا از سیاست ِ بی دین!

از انفجار خدا توی شهر بی قانون

 

تو خسته ای مثلا! زخم های چرکت را

مدام می شویی توی الکل و صابون

 

تو خسته ای مثلا از صدای زنگ موبایل

نگاه می کنی ام با قیافه ی محزون

 

تو خسته ای مثلا از اتاق، از من، شعر...

از این فضای پر از گریه می زنی بیرون

 

«تموم زندگیمون نم زده... الو؟ هستی؟!

نوشته هام همه شون ابر بودن و بارون

 

و مرد، کنترل ِ ماهواره را برداشت

هدف گرفت سرش را که می پُکید از درد

 

که توی جمجمه اش جنّ و جنده می جنبید

که لیس می زدش از کوچه ها سگ ِ ولگرد

 

موبایل زنگ پس از زنگ زنگ زنـ... می زد

تماس های کسی را مدام رد می کرد

 

و بعد کنترل از دست هاش خارج شد

گلوله خورد به تصویر ِ مجری ِ خونسرد!

کارهایی که ما کردیم .....

 

شبیه خنده های هر جایی

 

به سان بغضهای بی سرانجامی

 

دمی به شعر و دمی به شعور و دمی به بی دمی

 

همینکه فکر میکنم.....میپُکد سالهای تنهایی

 

به چشمهایم که نه،درد در بغل دارم

 

کنار رنج و عذاب،طعنه ای به "من" دارم

 

منی که در تو و... تو و... تو،دوست معنی شد

 

کنار اینهمه تو...،من چقدر تنهایم .... !!

 

شعار دادیم و زندگی کردیم و شعرها خواندیم

 

شر و وری به جای شعر،توی حلق هم کردیم

 

به بحث های فلسفی،کنار روح نیچه

 

با فراسوی نیک و بدش،اسم در کردیم

 

چنان به گند کشیدیم فردا را در آینده

 

که جان بکنیم هم...،باز،کم کردیم

چقدر دلم گرفت از حقایق پنهانی

 

درین مواقع تلخ،ما چه میکردیم؟؟؟

----------------------------------------------------------

«چپ در اورکت آمریکایی»

 

ما وینستون نکشیدیم برای چپ بودن

کتونی چینی پوشیدیم برای چپ بودن

توی اشنو‌ها پهن بود، ولی ما چپ بودیم

کفشامون پاره می‌شد زود، ولی ما چپ بودیم

تو اورکت آمریکایی از هوشه‌مین گفتیم

از شباهتِ میونِ ایران و چین گفتیم

عکسِ چه‌گوارا رو دیوارِ اتاقِ ما بود

اما رؤیامون هنوز سفر به آمریکا بود

 

چپ برای ما شبیهِ کوچه‌ی علی چپه

دلامون هنوز به عشقِ بورژوازی می‌تپه

 

با یه شال‌گردنِ سرخ خودِ مائو بودیم ما

با سیگار‌برگ حتا از فیدل جلو بودیم ما

سبیلِ استالینی لبامونو می‌پوشوند

زیرِ اون لبای ما آی ام یو اِس اِی می‌خوند

چپ یه مُد بود مثلِ موی قیصری، شلوارِ جین

چپِ واقعی اسیر بود توی زندانِ اوین

چپای واقعی تو گورای دسته‌جمعی‌ان

ادای چپا رو داریم در میاریم تو و من

 

چپ برای ما شبیهِ کوچه‌ی علی چپه

دلامون هنوز به عشقِ بورژوازی می‌تپه

یغماگلرویی

ای کاش ...

 

به جای تمام آنهایی که

هستند،

تو بودی!

به جای تمام آنهایی که

می آیند و می روند

تو می آمدی

و دیگر نمی رفتی!

ای کاش ...

 

تنها ، تو بودی!

وقتی اینجا

حتی لبخندهایشان

به خاطر نبودن توست

نگاه هایشان

جای خالی تو را نشانه گرفته اند

و صداهایشان

که به گوش میرسد

در غیاب ندای توست

بیا...

که این جای خالی

جز با تو

پر نمی شود!

--------------------------------------------------------------------------

با یک غریبه پشت میز می‌‌نشیند

صبحانه می‌‌خورد

احتمالا دور از چشمِ غریبه

بغض‌ها را یواشکی می‌‌خورد

از پشت فنجان قهوه

زل می‌‌زند به دور

احتمالا دنبالِ یک تک نگاهِ عاشقانه

در چشم‌های غریبه می‌‌گردد

با غریبه شراب میخورد

سیگار می‌‌کشد

می‌ خوابد

عشق می‌‌ورزد

احتمالا تصورش این است

شبی را با کمی‌ مهتاب

عاشقانه می‌‌سازد

غریبه را به جای سلام می‌‌بوسد

به جای خداحافظی می‌‌بوسد

احتمالا در آرزو هایش

غریبه را تا ابد می‌‌بوسد

احتمالا تا ابد

یک غریبه را می‌‌بوسد

.....

غمناک است

بسیار غمناک

ولی‌

آن غریبه

منم

 

نیکی‌ فیروزکوهی

-------------------------------------------------------------

وارد زندگیت می‌‌شوند

برایِ شب‌هات قصّه

برای قصه‌ها شهرزاد می‌‌شوند

جزئی از لحظه ها

دلیلِ خنده ها

شریکِ بغض‌های تو می‌‌شوند

بعد یک روز صبح

به طرزِ وحشتناکی کشف میکنی‌

که دیگر هیچ جا نیستند

جز در شعر‌های تو

شعر هایی‌ که به طرز غمگینی

هیچکس نمی‌‌خواند ... جز خودت

(بیهوده‌ترین انتظاری که از آشنایی‌هایِ عقیم مانده ی امروزه می‌‌توان داشت ، به ثمر رسیدنِ یک رابطه است )

 

نیکی‌ فیروزکوهی

لمسِ تن تو

شهوت است و گناه

حتی اگر خدا عقدمان را ببندد....

داغیِ لبت ، جهنم من است

حتی اگر فرشتگان سرود نیکبختی بخوانند...

هم آغوشی با تو ، هم خوابگیِ چرک آلودی ست

حتی اگر خانه ی خدا خوابگاهمان باشد.....

فرزندمان، حرام نطفه ترین کودک زمین است

حتی اگر تو مریم باشی و من روح القدس

خاتون من!

حتی اگر هزار سال عاشق تو باشم ،

یک بوسه

یک نگاه حتی

حرامم باد !

اگر تو عاشق من نباشی...

 

--------------------------------------------------------------------

سوار ِ زخمی، از جنگ، داشت برمی گشت

 

سوار اسب... که نه! مرد توی ماشین بود

 

هوای یخ زده ی شب به صورتش می خورد

 

و برف داشت می آمد... و شیشه پایین بود

 

به جاده زل زده بود و به نور و تاریکی

 

به خود، به حرکت ِ اشیا، به شهر بدبین بود

 

گرفت در بغلش ساک خاک خورده تری

 

و گریه کرد به آهستگی، که غمگین بود

 

 

دلت گرفته؟ چرا؟ من که عاشقت هستم!

 

دلت برای تفنگت چه زوود! تنگ شده

نه! مرد پا شده یک روز با صدا با جیغ

 

و خاک ریخته روی سرش... و جنگ شده

 

و چشم هاش نشسته میان کاسه ی خون

 

دلش که تکّه ای از ماه بوده، سنگ شده

 

کنار دلهره با تیربار خوابیده

 

گلوله خورده سرش، عاشق تفنگ شده!

 

 

صلاح کار کجا؟ خانه ی خراب کجا؟

 

کسی نبود بفهمد که من خراب ترم!

 

که استخوان کسی لای زخم های من است

 

که از جهنّم موعود در عذاب ترم

 

پیاده می شوم از تاکسی، کجای جهان؟

برای زندگی از قبل بی جواب ترم

 

و اسب شیهه کشید و به آخورش برگشت

 

سوار غرق شد از گریه توی خواب ترم

---

فاطمه اختصاری

1

 

با خال های گوشتی ام، خوب من! بساز

با مشکلات خوب و بد ِ این بدن بساز

من بچّه ام اگرچه کمی چاق و قدبلند

تو با فشار دادن این جسم، زن بساز

2

با خال های گوشتی ِ یک بدن بساز

با مشکلات جسمی هر روز من بساز

شاید که پای بچّه بیاید وسط عزیز!

تو مرد باش و باز هم از مرد، زن بساز

3

با مشکلات گوشتی زن، بدن بساز

من را کمی فشار بده، «خوب ِ من»! بساز

یک مرد خوب باش در این روزگار بد

با بچّه های چاق و پر از خال ِ زن بساز

---

فاطمه اختصاری

---------------------------------------------------------------------------

«وعده‌ی دیدار»

 

دکمه‌های پیراهنم

خواب سرانگشتان تو را می‌بینند

و کفش‌هایم می‌سوزند

در آرزوی پابه پایی با کفش‌های تو!

 

شالِ من

نمی‌تواند خاطره‌ی شانه‌هایت را

از خاطر ببرد،

شلوارم چون سگی

دنبال می‌کند مرا در خانه

و می‌خواهد دوباره

او را به قدم زدن در کنار تو ببرم...

 

پس چگونه انتظار داری

از تو نخواهم

به من وعده‌ی دیداری بدهی؟ //یغماگلرویی

-------------------------------------------------------------------------------

در اين شهر عاشقانه ها رنگ ســـکـــوت گرفته اند

زيبايي ها خوابيده اند، گلها رنگ و بويي ندارند

چشم ها نمي بينند، گوش ها نمي شنوند

اينجا شخصيت آدمهايش رنگين کمانيست!

خوب ها متهم هميشگي اند

دلها گرفتار عصر يخبندان

اينجا همه موفقند ... راز موفقيتـــشان دروغ است

و تنها صداي سکـــوت شنيده مي شود

تنها ســکــوت ... تنها ســـکـوت

سکوتي از غم تو

سکوتي از تنهايي تو

و سـکـوت و تنها سـکـوت

---

ﺍﺩﯾﺴﻮﻥ ﺑﺴﺘﻪ ﺷﺪ ﺑﻪ ﺻﻨﺪﻟﯽ ِ ...

ﺑﻌﺪ ﻟﺮﺯﯾﺪ ﺩﺭ ﮐﺸﺎﮐﺶ ﺑﺮﻕ

ﺍﺩﯾﺴﻮﻥ ﻣﺸﺖ ﺯﺩ ﺑﻪ ﭼﻨﺪ ﺳﺘﻮﻥ

ﻃﺮﺡ ِ ﺗﻌﺪﯾﻞ ِ ﺭﻭﺯﻧﺎﻣﻪ ﯼ »ﺷﺮﻕ

ﺣﺒﺲ ﯾﮏ ﺑﭽّﻪ ﺗﻮﯼ ﺍﻧﺒﺎﺭﯼ

ﺳﺮﯾﺎﻝ ِ » ﻓﺮﺍﺭ ﺍﺯ ﺯﻧﺪﺍﻥ«

ﭘﺎﮐﯽ ﻣﯿﺰ ﻭ ﺷﯿﺸﻪ ﻫﺎﯼ ﺍﺗﺎﻕ

ﺑﺎ ﺩﻭ ﺗﺎ ﺭﻭﺯﻧﺎﻣﻪ ﯼ » ﮐﯿﻬﺎﻥ«

ﺣﻞّ ﯾﮏ ﺟﺪﻭﻝ ِ ﺑﺪﻭﻥ ﺳﺆﺍﻝ

ﺩﻓﻦ ﻫﺮ ﻓﮑﺮ، ﺗﻮﯼ ﻋﺎﺩﺕ ﺑﻮﺩ

ﻏﺮﺏ ِ ﻫﺮ ﻧﻘﺸﻪ ﺑﺮﺝ ﺁﺯﺍﺩﯼ

ﺷﺮﻕ، ﺗﯿﺘﺮ ِ ﯾﮏ ِ »ﺭﺳﺎﻟﺖ« ﺑﻮﺩ

ﺻﻔﺤﻪ ﻫﺎﯼ ﺣﻮﺍﺩﺙ ﻭ ﺗﺮﺣﯿﻢ

ﺷﺮﺡ ﺩﯾﻮﺍﻧﮕﯽ ﻣﻦ ﺑﺎ ﺗﻮ

ﺩﺭ ﺩﻫﺎﻧﻢ ﺳﻪ ﻧﻘﻄﻪ ﺍﯼ ﻏﻤﮕﯿﻦ

ﺻﻔﺤﻪ ﯼ ﭼﻨﺪ ِ » ﺍﻃﻼﻋﺎﺕ« ﻭ ...

ﺗﮑﻪ ﻫﺎﯼ ﺟﻨﺎﺯﻩ ﺍﻡ ﺑﺤﺚ ِ

ﺑﯿﻦ ﮐﻔﺘﺎﺭﻫﺎ ﻭ ﻻﺷﺨﻮﺭﺍﻥ

ﺁﺧﺮﯾﻦ ﺭﺍﻩ، ﺁﺧﺮﯾﻦ ﺍﻣّﯿﺪ :

» ﺍﻋﺘﻤﺎﺩ«ﻡ ﺑﻪ ﮔﺮﮒ ﻫﺎﯼ » ﺟﻮﺍﻥ«

ﺻﺒﺢ، ﭼﺴﺒﯿﺪﻩ ﺍﯼ ﺑﻪ ﺗﺨﺖ ﻭ ﭘﺘﻮ

ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﯼ ﻏﻢ ﻭ ﺍﺗﺎﻗﺖ ﺭﺍ

ﺑﺎ ﺗﺮﺍﻓﯿﮏ ﻭ ﺧﻮﺍﺏ ﻣﯽ ﺟﻨﮕﯽ

ﺍﺗﻮﺑﺎﻥ »ﺷﻬﯿﺪ ﻫﻤّﺖ« ﺭﺍ

ﺟﻠﻮﯾﺖ ﻟﻮﻟﻪ ﻫﺎﯼ ﺗﺮﮐﯿﺪﻩ

ﺭﺍﻩ ﺑﻨﺪﺍﻥ ﻭ ﺑﻮﻕ ﺩﺭ ﭘﺸﺘﻨﺪ

» ﯾﺎﺩﮔﺎﺭ ﺍﻣﺎﻡ« ﺭﺍ ﺑﺴﺘﻨﺪ

» ﯾﺎﺩﮔﺎﺭ ﺍﻣﺎﻡ« ﺭﺍ ﮐﺸﺘﻨﺪ

ﭘﻮﺷﺶ ﺳﺎﻋﺖ ﻣﭽﯽ ﺭﻭﯼ ِ

ﺁﺧﺮﯾﻦ ﺧﻮﺩﮐﺸﯽ ﻧﺎﻓﺮﺟﺎﻡ

ﮔﻢ ﺷﺪﯼ ﺩﺭ ﺷﻠﻮﻏﯽ ﺑﺎﺯﺍﺭ

ﺑﻌﺪ ِ ﻣﯿﺪﺍﻥ ﺧﺴﺘﻪ ﯼ » ﺍﻋﺪﺍﻡ«

» ﺍﺗﻮﺑﺎﻥ ﺣﮑﯿﻢ« ﻣﺴﺪﻭﺩ ﺍﺳﺖ

ﺩﯾﮕﺮ ﺍﯾﻦ ﺭﺍﻩ ﺭﺍ ﺍﺩﺍﻣﻪ ﻧﮑﻦ

ﺳﮑﻪ ﻫﺎﯼ ﺑﻬﺎﺭ ﺁﺯﺍﺩﯼ !

ﻃﺮﺡ ﺗﺠﻠﯿﻞ، ﺍﺯ ﺗﻮ ﻭ ﺍﺩﯾﺴﻮﻥ

ﺳﯿﻢ ِ ﺑﺮﻕ ِ ﮐﺸﯿﺪﻩ ﺩﺭ ﺗﺎﺭﯾﺦ

ﺧﻮﺍﺏ ﻫﺎﯾﯽ ﺑﻪ ﻭﺳﻌﺖ ِ » ﺗﻬﺮﺍﻥ«

ﺍﺷﺘﺮﺍﮎ » ﺟﻮﺍﺩﯾﻪ« ، » ﺗﺠﺮﯾﺶ«

ﺳﺮﯾﺎﻝ ِ ﺟﺪﯾﺪ ِ » ﻓﺎﺭﺳﯽ ﻭﺍﻥ !!«

ﺁﺧﺮﯾﻦ ﭼﺎﺭﺷﻨﺒﻪ ﺳﻮﺭﯼ ِ ﻣﺎ

ﺭﻭﺯﻧﺎﻣﻪ ﻣﯿﺎﻥ ﺁﺗﺶ ﺑﻮﺩ

ﺑﺎ ﺻﺪﺍﯼ ﺗﺮﻗﻪ ﻫﺎ ﭘﺎ ﺷﺪ

ﺷﻬﺮ ﺗﻬﺮﺍﻥ ﻣﯿﺎﻥ ﺍﯾﻨﻬﻤﻪ ﺩﻭﺩ

ﺧﺴﺘﻪ ﺍﺯ ﺭﻭﺯﻧﺎﻣﻪ ﻫﺎﯼ ﺳﯿﺎﻩ

ﺧﺴﺘﻪ ﺍﺯ ﭼﺮﺥ، ﺩُﻭﺭ ﻣﯿﺪﺍﻥ ﻫﺎ

ﮐﺎﺷﮑﯽ ﻭﺍﻗﻌﺎً ﺑﻬﺎﺭﯼ ﺑﻮﺩ

ﭘﺸﺖ ِ ﻃﻮﻻﻧﯽ ِ ﺯﻣﺴﺘﺎﻥ ﻫﺎ ...

---

ﺳﯿّﺪ ﻣﻬﺪﯼ ﻣﻮﺳﻮﯼ

---------------------------------------------------------------------------------

با لهجه هذیان های از سر خشم بخوان..

 

هنوز هم فکر می کنم

 

خاموشی

 

بهترین کفر نعمت ها ست..

 

اما

 

بعضی چیزها // بعضی حرف ها..

 

اصلا می دانی...!!

 

یک اجباری است.. ... باید گفت..

 

باید دل پری های قلم را // به کاغذ الصاق کرد..

 

شاید

 

باید

 

اصلا

 

خود زنی کرد..

کاش جنسیت را از خلقت من پس می گرفتند

 

کاش جای مرد

 

کمی دیو حساب می شدم

 

تا ظاهرم را

 

هیچ باطنی مو نزند...

 

بیزارم..

 

از این لفظ مردانگی

 

که چهار تاق روی نفرت من خوابیده است..

 

حالا تو بگو

 

باید به کجای ذکوریتم افتخار کنم..؟؟

 

هوای نفرتم گرگ و میش است

 

آه چقدر

 

گفتنی وجود دارد..

 

چقدر حکایت..

 

..

 

هیچ کدام به زبانم نمی آیند..

 

انگار هیچ کدام حقیقت ندارند..

 

بس که ساعت و دقیقه و تاریخ ندارند..

 

انگار یک قانون کلی است

 

که باید

 

مرد خطاب شوم

 

با عقده های تو سری خورده نمناک

 

که فقط من می دانم شان و

 

شهوت سمج حوالی بی حیایی کمرم..

که تحلیل رفته ام

 

در تعمیم

 

واژه خراب

 

به تمام زنان و دور و برم...

 

.

 

.

 

.

 

.

 

.

نگاهت را خاموش کن

 

روی ظاهر من..،

 

می دانی من

 

جواب دوستی تو را

 

با آن روی شهوتم

پس خواهم داد...

حمید رضا هندی

حتی تقویم ها هم دروغ می گویند

دو روز ؟ !!

یک قرن شده که نیستی ...

شاید هم دو قرن ...

شاید .......

و هنوز چند قرنِ دیگرِ لعنتی مانده ...

و من .. همچنان منتظر ...

با اینهمه کاغذ پاره های به جا مانده ...

از این همه تقویمِ خوش حافظه !

لعنت به فاصله ...

--------------------------------------------------------------------------------

دنیای این روز ها در گوشه ی پیاده رو دوست دارم

 

وقتی آدمی جنسیتش را کنار می گذارد ...

 

و تابلوی آغوش مجانی را بالای سرش می گیرد

 

بی خیال آنکه هفتاد هزار کیلومتر آنطرف تر

 

چه فکری در موردش را می پرورانند.

 

...

باید حتما دست به این جنون خالص غیر مادر زادی بزنم .............

 

باید یک روز از جنسیتم مرخصی بگیرم ....

 

هدفون با معرفت تر از هر رفیقم را آتش کنم .........

 

در خیابانی که حتی نگاه مهربان

 

خنده دار ترین برخورد انسان هایش را موجب می شود

 

تابلوی آغوش مجانی را بالا بگیرم .........

 

بخندم به هر کس مسخره ام کرد

 

بخندم به هر کس که آغوشم گرفت .............

 

کسی که شاید دل او برای کنار گذاشتن جنسیتش تنگ شده ...

 

دلش برای یک برخورد ساده تنگ شده ...

 

کسی که قرار نیست اسمش را به خورد حافظه ام دهم

 

کسی که قرار نیست حتی برای یک نگاه دنبالش کنم ....

 

قررا است فقط یک اتفاق باشد ....

 

یک اتفاق باشیم ....

 

تمام عقده هایمان را کنار بگذاریم

 

و چند ثانیه به همپیوندیم......................

 

یادمان برود می توان یک لحظه / در قبال درگیر دیگری شدن تمام دنیا را ندید گرفت

 

کسی که هیچ حرف مشترکی با دلگرفتگی هایت ندارد ....

 

او هم فقط یک اتفاق می خواهد ...

 

اتفاقی که بیفتد / در آغوشی غریبه تر از همه

 

و خودش را پشت پلک های بسته اش خالی کند

 

باید حتما این کار را بکنم .............

 

وقتی دلم برای آن روی مردم تنگ شده

 

دیگر ادامه اش مهم نیست ................

 

حتی بازداشتی که در انتظارت است ...............

 

آن وقت می توانی در تکرار ترین گوشه های زندان

 

به اتفاقی ترین افتادن هایت

 

در آغوش های ناشناس فکر کنی ..................

 

گاه محبت کردن

 

به آنکه قرار نیست در زندگی ات کوچک ترین نقشی داشته باشد

 

در درونیاتت دست به تغییراتی بنیادین می زند....

 

و گوشه ای از دلت را برای همیشه امن می کند ....

 

امن و آرام..................

 

که همیشه غریبه ای هست ... برای در یک اتفاق افتادن ....

 

*******************************

 

جنبش آغوش مجانی (به انگلیسی: Free Hugs)

 

عنوان حرکتی‌ست که افراد با گرفتن تابلویی تحت همین عنوان

 

دیگران را دعوت می‌کنند که آنها را درآغوش بگیرند.

 

این حرکت در سال ۲۰۰۴ میلادی شروع شد

 

و در سال ۲۰۰۶ با پخش فیلمی در وبگاه یوتیوب فراگیرتر شد.

 

جنبش آغوش مجانی، نمادی از خیرخواهی نسبت به دیگران است.

چتر باز می کنی _ در حوالی احساسم_هدفنت را در گوشت فرو کن

 

من /خلاصه می شوم در جیبهایم /در فقرم به آزادی می اندیشم

 

صفهای گرسنگی آینه آزادی پدرانِ دیروز _فاحشگی نسلِ سوخته

 

آنقدر در جیبهای بی کسی رفت و امد کرده ایی که مرد شده باشی

 

نداشته هایت را از اجتماع طلب داری /گرسنگی هایت آیه های نازل

 

...

نشده خداوند .

 

می دانی ...

 

فقط یاد گرفته ایی بگویی آزادیی آزادیی

 

یادت رفته آزادیی بعد از انقلاب بود

 

باید پیاده می شدیی

 

این عروس سالها است بکارت ندارد .....!

------------------------------------------------------------------

سوادش قد نمی داد .....

 

کوچک بود آرزو هایش

 

بزرگ بود اما

 

وسعت دنیایی را که دوست داشت

 

وطن را وتن می خواند

 

...

اما به اندازه خاکش غریب بود

 

نه کوچکی بزرگ بود

 

و نه بزرگی کوچک

 

او فقط سوادش قد نمی داد

 

که واژه ها را به بازی بگیرد

 

برای اثبات دوست داشتنش

 

او عشق را در بزرگی دیدگانش به ثبوت رسانیده بود

 

اما سوادش قد نمی داد

 

که دوست داشتن در این دیار

 

به بزرگی یک like

 

عجیب و پر طمطراق است

--------------------------------------------------------------------------------------

من مادری را دیدم

که مثل شیر

پای اعدام فرزندش نشست

پای طنابی که

در روی

درخت حیاط خانه اش

گهواره ایی ساخت

و برایش

در کو دکی

لالایی می خواند ..

...

تا پدر از سفر دور و دراز

باز گردد

مادری دیدم

که با طناب

تابی درست

کرد

تا فرزندش

تاب بازی کند

آری

من هم آن مادر را

مردانه

در پای چوبه ی دار دیدم

و معنای ِ مردانه بودن

و ماندن

را در پای چوبه ی دار

با طنابی

که در دست داشتم

تا برای بستن اثاثیه ی خانه ی مان

به

محلی دیگر

خریداری کرده بودم

را فهمیدم ...

اشکی بر گونه هایش نیافتم

تا بر دارم از صورتش

و ضویی

بگیرم

اما

خاک کف کفشش را

توتیای چشم هایم کردم

تیممی کردم

و دو رکعت عشق

خواندم ....

جنــــــــــــــــــــــــون دارم ... میفهمی ؟

 

آنقدر که زانو هایم را / به زمین خوردن ِ قبل یاد گیری دوچرخه سواری ... پیش فروش کنم

 

تا فاصله هایمان را / قسط بندی کنم

 

و گستاخانه دست ِ پیراهن خالیت را بگیرم

 

و پوست خودم را بکنم / تا در بالماسکه / بی نقاب با آستین هایش برقصم

 

...

تا تو حسادت به خرج ِ / دلبری هایم از بقیه / بدهی

 

.

 

.

 

.

 

جنوووووون دارم / 64 هکتار / حوالی اقیانوس نیمه آرام ِ زمزمه هایت

 

که پیشانی ات را در آن بکارَم ... و موهایت را / آسیاب به آسیاب / باد بدهم

 

ساعت به وقت بی خوابی من / خواب مانده است

 

طوری که ثانیه شمارش / تیک میزند / روی اسم من

 

تا پرستار / قرص های سیاه و سفیدم را به خورد ِ سگ خنده هایم دهد

 

برای من که طناب ِ دار را به گردنش / روبان میبندد

 

و دور صندلی ِ برق آنقدر میچرخد تا که آهنگ تمام شود

 

تا زود تر از همه بنشیند / بر دل تو ..........

 

چقدر خوب است

 

وقتی

 

باران /به سرم میزند

 

تا که بی چتر در آغوش تو / اضطراری فرود کنم

 

مهم نیست که بعدش تخت / خواب تو را از من جدا میکنند

 

و قرص هایم را رنگی تر

 

تا آرام شوم

 

شبیه یک پنگوئن که از مهاجرت دسته جمعی ماهی ها /

 

سیاه پوشیده است ...شاید...

 

شاید برای همین است که در اتاق من / اکواریوم نمیگذارند

 

باور کن قوانین / مال ِشکستن است

 

به درک / بگذار

 

اتاقمان را دور کنند

 

روانشناس هایمان را عوض کنند

 

اما آخرش که نمی توانند / وقتی که باران میگیرد /

 

شُر شُر زدن ِ ما را در هم / پنهان کنند

 

من از خدا قول ِ یک عمر شب ادراری گرفته ام

 

او هم قبول دارد / موهای خیس تو / بیشتر از هندوانه میچسبد

 

حالا که خودم را سینه خیز / از زیر پای ِ گردن کلفت ِ این میز ها

 

به تخت ِ تو رسانده ام

 

از سرِ بی خوابی هایت / بپر

 

میخواهم در صفحه حوادث روزنامه های صبح

 

خبر فرار دو دیوانه را

 

از عقل دسته جمعی ِ اجتماع / تیتر بزنند

 

.

 

.

 

تو چشمهایت هم بسته بماند

 

من سر ِ صحبت با خودم را / از چشم های تو/ وا میکنم

 

راستی هر لحظه جنونم آزارت داد .. این دکمه ی قرمز را بزن

 

بقیه اش را به پرستار ها بسپر

هومن شریفی

----------------------------------------------------------------------------------------------

یادت باشد امشب ،

تنهایی ...

بی سر ُ صدا ،

از خانه برون آ ...

شب ِ شب ،

هم نه ...

سر ِ شب ...

که هوا ،

بازی ِ گرگم به هوایش

 

...

با میش ،

تازه آغاز کند ....

به سراغم تو بیا ...

روی ِ آن تپه ی سر سبز ِ خدا ...

آتشی بر پا می کنم

آنجا ... که نپرس ...

می خواهم ،

رو سری ،

از روی ِ سرت بردارم ...

گره اش می کنم امشب ،

دور ِ گردنت ...

موهایت را امشب ،

چشم هایم ....

پرده بر می دارند ...

رو سری ا َت را بگذار ،

من بردارم ...

گره اش را کور ؟ .... نه

خفتی هم نه ...

کرواتش می کنم

امشب

دور گردن تو ....

رو سری آبی ِ من ....

...............

کلمات گاهی ، از جنس صدایند . گاهی...

خاطرت را تو مرنجان لطفا ً .

چای ؟

یک لیوان ؟ ...

هومن شریفی:

اگر دست ِ من بود

 

شالیزار ها را با / رو سری ات آشتی میدادم

 

و با کشیش ها کنار می آمدم که

 

ناقوسشان از خنده های تو پیروی کند

 

تا حتی خدا / وسط حرف هایت نپرد

...

 

اگر دست من بود / شمال تمام نقشه ها را به سمت تو می کشیدم

 

و از روی عرشه های پر رفت و آمد

 

از تنها چشم یک دزد دریایی

 

در یک چشم/ بهم زدنش / وسوسه را درک میکردم

 

که پای چلاقش را / در یک کفش ِ کشف ِ برمودای تو کرده

 

و از وقتی که اسکاتلندی رقصیدنت را دیده

 

با تمام وایکینگ ها / چپق صلح کشید

 

اصلا بگذار دست من نباشد / تمام حرف هایی که از تو میزنم

 

همین که / هر شب خوابم را در نزدیک ترین اقامت گاه ساحلی ِ بازوانت / میبینم

 

همین که / هر روز با چای چشم ِ تو / خورشید را تحویل میگیرم

 

همین که دعوا هایمان به هیچ چمدان بستنی ختم نمی شود

 

برای هفت پشت ِ / شعر های من کافیست

 

بیا انتهای این شعر را انگشت بزن

 

انگشت / نمای تو بودن دنیای مرموز ِ خودش را دارد

---------------------------------------------------------------------------

-------------------------------------------------------------------------

نباید شیشه را با سنـــــــــگ بازی داد !

نباید مست را در حال ِ مستــــــی . . . دست ِ قاضـــــــــی داد !

نباید بی تفاوت !

چتر ماتـــــــــــــــــم را . . . به دست ِ خیــــــــــــــــس ِ باران داد !

کبوترها که جز پرواز ِ آزادی نمی خواهند !

نباید در حصار ِ میـــــــــــــله ها . . . با دانه ای گنــــــدم . . . به او تعلیم ِ مانـــــــــــدن داد !

----------------------------------------------------------------------------------------------

این روز ها برای خودم چای دم میکنم ...

 

گل میگیرم و با خودم سر هر میز کافه نادری قرار میگذارم ...

 

روز های آخر با من بودن است ... باید هوایم را داشته باشم....

 

تا درست سقوط کنم...

 

قرار است از چشمان خدا بیفتم...

 

...

خدایی که همیشه تا به من رسید ... خودش را به آ ن راهی زد که مرا در آن راه نمیدادند ...

 

باید درست سقوط کنم ... میان ِ نداری هایم ... تا هیچکس به دارایی های او شک نکند ....

 

مریم ... کوز ِت ... من.... هیچکدام مرد ِ گفتن ِ ناگفته های او نبوده ایم ...

 

این روز ها که از فرط ِ نداری ... خشاب خشاب تراماد ُل به جبهه ها میفرستند...

 

عیسی ، به آسپرین قناعت کن... که در این روزگار ...

 

پارچه را به صلیب میکشند ُ مترسک صدایش میکنند ....

گیر کرده‌ام بین

 

کودکی که دارد از در و دیوار رویاهایش بالا می‌رود

 

و پیرمردی که از سر بی‌کسی

 

با عصایش تانگو می‌رقصد ...

 

کاش با آن پیرمرد کنار می‌آمدم تا به کودک بگوید :

 

...

دیوار زندان

 

بالا رفتن ندارد

هومن شریفی.

----------------------------------------------------------------

به یاد روز های دور ... و درد های بی / صدا

 

*********************************

 

پیکت را بالا بگیر و

 

مرا از پا / بینداز

 

بینداز / به گریه

 

...

به باور اتفاق های سردی که از دهن / افتاده است

 

فریاد هایی که از ترس ِ سیلی

 

تن به ابتذال ِ نجوا شدن داده اند

 

من یکی

 

به انضمام ِ درد هایم آنقدر حرف / خورده ام

 

که سیر شده باشم

 

.

 

.

 

.

 

این روز ها که فردوسی را حوالیِ انقلاب ، گِل گرفته اند

 

طبیعیست سهراب را جلوی چشمانش

 

دیگری بکشد و او دم بر نیاوَرَد

 

این روز ها که هر موبایلی یک دوربین دارد

 

و هر انسانی یک دهن

 

سکوت یعنی

 

آلزایمر گرفته باشی ، آنقدر که تجاوز را با لامبادا اشتباه بگیری ...

 

سکوت یعنی

 

پارکینسون ... آنقدر که

 

از کهریزک ، سالمندانش را به یاد بیاوری .. نه بیشتر نه کمتر

 

سکوت یعنی

 

ترانه داد بزند : آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآ

 

و تو آن را ننویسی

 

از بس که درد ، صدا دار است و حروف صدا دار

 

خوانده میشود اما

 

نوشته نمیشود

 

....

 

....

 

من به انضمام درد هایم ... گریه میکنم / انفرادی

 

و امثال تو، سلول به سلولِ تنشان را به یک سکس گروهی میببخشند

 

گناه من است نه تو

 

که گریه ، گروهی نمیشود

 

گناه من است ... نه تو ..........

 

پیکت را بالا بگیر و

 

مرا از پا / بینداز

 

بینداز / به گریه

 

و به سلامتی ِ فاحشه های شهر بخور

 

که هیچ کس جز خودشان را نخواهند فروخت ....

 

بی خیالی اگر جرم بود ، یکی یقه ی خدا را میگرفت

 

هه ... بی خیال

 

آقای عکاس ... حالا که داریم دور ِ هم از پس ِ این زندگی بر میاییم

 

یک عکس دسته جمعی بگیر ...

ببار باران ببارو همه جارو خيس كن..

بگذار بماند تاريكيه اين سايه ي خيست بر سر..

سر ما شايسته ي تاريكي و اين خيسيه توست اي باران..

ما را چه به خورشيد ديدن اي باران؟

من انسان به جز انسان هر چه گويي هستم..

همه روزه به دنبال چارچوب گشتم..

كه بسازم در زندگي ام ارزش ه..ا

اتفاقا همه بدبختي ما آنجا بود..

كه جدا كرديم خوبي و بدي را از هم..

آري..

...

ببار باران ببارو همه جارو خيس كن..

بگذار بماند تاريكيه اين سايه ي خيست بر سر..

سر ما شايسته ي تاريكي و اين خيسيه توست اي باران..

ما را چه به خورشيد ديدن اي باران؟

تا بوده همين بوده اين زندگي انسانها..

كشتيم زمين را و فرود آورديم خورشيد را..

ما به تاريكي و ماه و اختر عادت داريم..

ما به خشكاندن لبخند بر لب عادت داريم.

---------------------------------------------------------------------------------------

الکل میخورم / که بوی آغوشش که از دهانت / بیرون میپرد را نفهمم

 

الکل میخورم / به سلامتی تمام سلام هایش / که بی جوابت نماند .........

 

مست می کنم ... که تنت / دو دو بزند در چشمانم

 

آنقدر که باور کنم یکیشان / سهم من است ....

 

پیک چندم من باشد یا بوسه ی چندمتان ....

 

...

گریه ی آخرم باشد یا اول شامتان ....

 

مست می کنم ...باید خودم را به جا نیاورم

 

که جایش در آغوشت / تنگ نشود ....

 

الکل می شوم ....

 

میپرم ... / از تمام خواب های خوش که تا بیداری / کشانده بودمش

 

میپرم ... از توی سیندرلا به تن / به دنیایی که کفشت را دیگری / در می آورد

 

بغض می شوم ... برای شعر

 

شعری که در گوشش زمزمه کنی ...

 

نام شاعر بماند / برای زنگ ِ در خانه ....

 

که ساقی / الکل هر شبش را تحویلش دهد ...

 

الکل می خورم ... تا قبل از فریادی که نشنیده میگیری ، لــــــــــال شوم ....

 

.

 

.

 

.

 

لعنت به شعر که بزرگترین قاتل خنده هایم بود ....

 

لعنت ... به تنی در که تو از / احتمال ها گذشت ...

 

لعنت به رگ / که دستم را به زندگی بسته ......

 

لعنت ...به شیشه ی خالی ... به تختخواب های پر

 

لعنت ... به شاعری

 

که جان کند تا باور نکند ... تنها تر از اتفاق هاست .........

 

لعنت به شعری ... که نوشت ...

 

که خواندی ...

 

که ذوق کرد ...

 

هومن شریفی

ما زندہ نیستیم و ھمین طور زندگی،

تبدیل می شود به دروغی ھمیشگی

شل می کند که سفت شود رودہ ھای شھر

از جرم و از جنایت و از سقط و ھرزگی،

از عطر خانمی که تمام پیادہ رو،

از چرت آدمی که پر از روزمرگی

 

ترمز کشیدو پرت شدیم از مقایسه،

روی جنازہ ھای ھم از بی ارادگی

مثل کریستال شکستیم و بند زد

...

امروز را به روز دگر بی ترانگی

محض نفس کشیدن یک روز بیشتر

یا محض لذت از قبل ھم پیالگی،

با سوسک ھای زرد که با قصد خودکشی

خوابیدہ اند بین دو دمپایی سگی،

یا گربہ ھای کوچه ی پشتی ک شاعرند-

-تر از خروس و چلچله و مرغ خانگی

 

ما زندہ نیستیم و نفس ول نمی کند

ما را به حال خویش در اثناء خستگی،

در ضلع زیست با کلمات محاورہ،

در فکر مردمی که ندارند تازگی،

اندازہ ی مکاشفه ھای معاشقه،

اندازہ ی مکالمه ھای بگی، نگی

 

نه اوج، نه فرود، فقط مرگ بر خودم

این عمر ھم تمام شد اما به سادگی

--------------------------------------------------------------------------------------------

ﺍﻭﻥ ﻣﻮﺩ ﺧﻮﺏ ﻭ ﺑﻮﯼ ﻋﻮﺩ ﻭ ﺩﻭﺩ ﻭ ﺩﯼ

ﻭﯼ ﺩﯼ ﻭﻭﺩﯼ ﺁﻟﻨﺖ ﺗﻮ ﺣﻠﻘﻢ

ﺍﻭﻥ ﻣﻮﺯﯾﮏ ﻣﻠﻮ ﻭﻟﺐ ﺟﻠﻮ ﭘﻮﺳﺖ ﻫﻮﻟﻮ

ﺳﯿﻨﻪ ﯼ ﺳﯿﻠﯿﮑﻮﻧﯿﺖ ﺗﻮ ﺣﻠﻘﻢ

ﺍﯾﻦ ﺷﺐ ﻭ ﺷﺎﻡ ﻭ ﺭﺑﺪﺷﺎﻣﺒﺮ ﻭﺷﻌﺮ

ﺷﺎﻣﻠﻮ ﺷﺮﺍﺏ ﻭ ﺟﺎﻣﺖ ﺗﻮ ﺣﻘﻠﻢ

ﺍﻭﻥ ﺳﻮﺷﯽ ﻭ ﮔﻮﺷﯽ ﻭ ﻣﻮﺷﯽ

ﻋﺮﻭﺳﮑﺖ ﻭ ﻣﺎﺷﯿﻨﯽ ﮐﻪ ﺗﻮﺷﯽ ﺗﻮ

ﺣﻠﻘﻢ

ﺍﻭﻥ ﺳﯽ ﺩﯼ ﺑﺘﻬﻮﻭﻥ ﻭ ﻧﻘﺎﺷﯿﺖ ﺑﺎ

...

ﭘﻬﻨﻮ/ ﺍﻭﻥ ﺭﻗﺺ ﻣﺪﺭﻥ ﻭ ﺭﺍﻩ ﺭﻓﺘﻦ ﻣﺚ ﯾﻪ

ﻓﺸﻨﻮ

ﺍﻭﻥ ﻟﻬﺠﻪ ﯼ ﺧﺎﺭﺟﯽ ﻭ ﮐﺘﺎﺑﺎﯼ ﻧﺨﻮﻧﺪﻩ /

ﺍﻭﻥ ﺩﺩﯼ ﻭ ﻣﺎﻣﯽ ﮔﻔﺘﻨﺖ ﺗﻮ ﺣﻠﻘﻢ

ﺍﻭﻥ ﺳﻔﺮ ﺧﺎﺭﺟﻪ ﺭﻓﺘﻨﺖ ﺗﻮ ﺣﻠﻘﻢ / ﺍﻭﻥ

ﭘﺎﯾﯿﻦ ﺷﻬﺮﻭ ﻧﺪﯾﺪﻧﺖ ﺗﻮ ﺣﻠﻘﻢ/

ﺍﻭﻥ ﺭﻭ ﻫﻤﻪ ﯽﭼ ﭼﺸﻢ ﺑﺴﺘﻨﺖ ﺗﻮ

ﺣﻠﻘﻢ

ﺍﺯ ﺭﻓﺎﻗﺘﺖ ﺑﺎ ﻫﻤﻪ ﯼ ﺁﺩﻡ ﻣﻌﺮﻭﻓﺎ ﻭ/ ﺍﺯ

ﻋﮑﺴﺎﺕ ﺗﻮ ﺩﺑﯽ ،ﻣﺎﻟﺰﯼ ﺑﺎ ﮐﮑﺘﻞ ﻭ ﻣﺎﯾﻮ

ﺍﺯ ﺑﻄﺮﯼ ﺑﺎﺯﯼ ﺭﻭﺷﻨﻔﮑﺮﯼ ﻭ ﺳﻮﯾﯿﭻ

ﭘﺎﺭﺗﯽ/ ﺍﺯ ﺷﻌﺮ ﺳﭙﯿﺪ ﻧﺎﺷﯽ ﺍﺯ ﺍﺳﯿﺪ ﻭ

ﺍﻝ ﺍﺱ ﺩﯼ

ﺍﺯ ﭼﻨﺪﺷﺖ ﺍﺯ ﺁﻏﺎﺳﯽ ﻭ ﺟﻮﺍﺩ ﯾﺴﺎﺭﯼ /

ﺍﺯ ﺣﺲ ﮔﺮﻓﺘﻦ ﺳﮕﯿﺖ ﺑﺎ ﺻﺪﺍﯼ

ﭘﺎﻭﺍﺭﻭﺗﯽ

ﺍﺯ ﭘﯿﺎﻧﻮﯼ ﺧﺎﮎ ﺧﻮﺭﺩﺕ ﺗﻮﯼ ﺧﻮﻧﻪ/ ﺍﺯ

ﮔﯿﺘﺎﺭ ﺁﻭﯾﺰﻭﻥ ﺗﻮﯼ ﺁﺷﭙﺰﺧﻮﻧﻪ

ﺍﺯ ﮐﻼﺱ ﻣﺪﯾﺘﯿﺸﻦ ﻭ ﻻﺱ ﺧﺸﮑﻪ ﺗﻮ

ﯾﻮﮔﺎ/ ﺍﺯ ﺍﻧﺰﺟﺎﺭﺕ ﺍﺯ ﺷﺎﻫﯿﻦ ﻭ ﺷﻌﺮ ﺑﮕﺎ

ﻣﮕﺎ

ﺍﺯ ﺩﻫﻦ ﮐﺠﯿﺖ ﺑﻪ ﮔﯿﻠﮏ ﻭ ﺗﺮﮎ ﻭ

ﮐﺮﺩﺳﺘﺎﻧﯽ/ ﺗﻮ ﯽﮑﯾ ﺍﯾﺮﺍﻧﯽ ﻫﺴﺘﯽ

ﺑﻘﯿﻪ ﺷﻬﺮﺳﺘﺎﻧﯽ

ﺗﻮ ﺑﯿﻒ ﺍﺳﺘﺮﻭﮔﺎﻧﻒ ﻣﯽ ﺧﻮﺭﯼ ﻣﻦ ﮐﻠﻪ

ﭘﺎﭼﻪ/ ﻟﺐ ﮔﺮﻓﺘﻦ ﺗﻮ ﺑﻮﺳﻪ،ﻭﺍﺳﻪ ﻣﺎ

ﻫﻤﻮﻥ ﻣﺎﭼﻪ

ﻣﻦ ﻗﺎﻃﯽ ﺧﻠﻘﯽ ﺍﻡ ﮐﻪ ﻓﻘﯿﺮ ﻭ ﺁﺱ ﻭ

ﭘﺎﺳﻪ/ ﻣﻦ ﺻﺪﺍﯼ ﺩﻫﺎﺗﻢ ﺍﯾﻦ ﺧﻮﺩﺵ

ﻭﺍﺳﻢ ﮐﻼﺳﻪ

ﺻﺪﺍﯼ ﻣﻦ ﺻﺪﺍ ﻧﯿﺴﺖ ﺍﯾﻦ ﺻﻮﺭ

ﺍﺳﺘﻔﺮﺍﻍ/ ﻧﻪ ﻣﺮﺛﯿﻪ ﻧﻪ ﻧﺎﻟﻪ ﻏﻢ ﻏﺮﺑﺖ

ﺑﺎﻏﻪ

ﺗﻮ ﮐﻮﺭﯼ ﻧﻤﯽ ﺑﯿﻨﯽ ﭼﻘﺪ ﺳﻨﮕﯿﻨﻪ ﺍﯾﻦ

ﺑﺎﺭ/ ﯾﻪ ﺭﻭﺯﯼ ﮐﻢ ﻣﯿﺎﺭﻡ ﻣﯿﮕﻢ ﺧﺪﺍﻧﮕﻪ

ﺩﺍﺭ

اگر که درد از این گریه تا عصب برسد

اگر که عشق لبالب شود به لب برسد

که سال ها بدوی ، قبل خط پایانی

یواش سایه ی یک مرد از عقب برسد

شبانه گریه کنی تا دوباره صبح شود

که صبح گریه کنی تا دوباره شب برسد !

که هی سه نقطه بچینی اگر ... ولی ... شاید ...

کسی نمی آید ، نه ! کسی نمی آید .

------------------------------------------------------------------------

ایستاده مردن

 

سری میان دست تو بریده نگاه من به ساعت پوکیده

 

و شعرهای غمگین و عاصی و گرگ خسته کز تفنگ نترسیده

 

به شبهه های من به اصل هستی به بغض بی کسیت وقت مستی

 

وحسرت تو را و بو کشیدن و عمق فاجعه: تو را ندیدن

 

...

رگی که سرنوشتش انسداد است و جرم تو که داد پیش باد است

 

همیشه انتهای قصه تلخ است و شاعری که حکم اش ارتداد است

 

 

 

خدای خوب و خوابِ توکتابم...

------------------------------------------------------------------

به تکیلا قسم، به طعمِ نمک

به کَریده شدن به ضربِ کتک

 

به در این عصرِ خیر، شَر بودن

در دلِ صد کرور خر بودن

 

به همین زنده‌بادِ بادِ هوا

به صدایت از آن‌ورِ دنیا

 

به هوادارهای هوراکِش

...

به زمان و زمانه‌ی جاکش

 

به شبِ اضطراب و بی‌خوابی

پرسه در فیس‌بوکِ قلابی

 

به در خانه‌ی شکسته شده

به همین چشم‌های بسته شده

 

به کِشان بردنم به نامعلوم

به منِ متهم، منِ محکوم

 

به قپانی هشت ساعته‌ام

و به همدست‌های دور از ‌هم

 

به سگی که نشسته در لپ‌تاپ

گرمِ تردیدِ پارس، یا هاپ هاپ

 

به دگرگون شدن ولی با اِکس

به خدا را صدا زدن در سکس

 

به سبیل پدر که می‌چرخید

به کسی که به نسلِ‌ها می‌رید

 

و به کوروش که استوانه شده،

ضجه‌ای که همین ترانه شده

 

به همه برگ‌های دزدیده

به زبانی که شاش را دیده

 

به ندایی که مانده از فریاد،

گلِ روییده در امیرآباد

 

به اِچ.آی.وی‌ترین ترانه‌ی تو

به نگاهِ مسلحانه‌ی تو

 

و به این یک‌دفه جذام شدن

سیبلِ نفرینِ خاص وعام شدن

 

به غمی که نگفته می‌دانی

به مدرنیسمِ بندتنبانی

 

به همه شعرهای پُر کاندوم

به تجاوز به واژه‌ی «مَردم»

 

به سلاطینِ منگِ شعر و ادب

جهش یک کروموزوم به عقب

 

به همه شاعرانِ انجمنی

به غزل‌های خیسِ از آبِ مَنی

 

به همان نسخه‌پبچِ بی‌جرأت

میکسی از «سبزواری» و «نصرت»

 

به شبِ شعر معترض در قُم

پخش آن از شبکه‌ی سوم

 

به آوانگاردهای عصر حجر

قهرمانانِ پرده‌ی آخر

 

به همان دشمنی که در چت بود

به خدایی که در «هدایت» بود

 

به بدل‌های «شاملو» خوانده

به دهانِ به فحش وامانده

 

به یقه‌های از تو جِر خورده

حکمِ وسترنه: مُرده، یا مُرده!

 

و به قصاب‌های خوش‌صحبت

یا به این «ما»ی در اقلیت...

 

قسمت می‌دهم که خسته نشو،

خسته از مغزهای بسته نشو!

 

متعهد بمان به این لعنت

به شنا کردنِ خلافِ جهت!

 

متعهد بمان! برادرِ من!

متعهد به کاکتوس بودن...

تشنّجم در دستت، تو و زمین لرزه

فرار کردن ِ از سالها زن هرزه

 

به فیلم دیدن، در مبل های یک نفره

به زندگی چسبیدن شبیه یک حشره

 

به هرزگی تنم روی داغی نفسی

به شعرخواندن من روی تخت خواب کسی

 

به بحث ِ علمی ِ آهسته ی ِ در ِ گوشت!

...

مقاله خواندن، از دیدگاه آغوشت

 

به گریه کردن من در حقوق جاری زن

به بوسه های تو با نقد ساختارشکن

 

به بغض کردن و مُهر طلاق را خوردن

به پارک/ رفتنت و چای داغ را خوردن

 

درست می میرم تا ترا غلط نکنم!

به اینهمه می چسبم که گریه ات نکنم...

----------------------------------------------------------------------------

زل می زنم با گریه در لیوان آبی که

 

حل می شوم توی سؤال بی جوابی که

 

می ترسم از این آسمان که تار خواهد شد

 

از پنجره که عاقبت دیوار خواهد شد

 

از دست های تو به دُور گردن این مرد

 

که آخر قصّه طناب ِ دار خواهد شد

---------------------------------------------------------------------------------------------

صدای بوق ممتد... صدای گریه ی مرد

کسی سکوت مرا منفجر نخواهد کرد؟!

در انتظار کسی آنطرف تر از تلفن

در انتِ ... های تو را های های زن، از درد

و ترس... مثل کسی که سیاه می شَ... و ترس

و بعد می پاشد توی صحنه چیزی زرد

صدای بوق... کسی نیست/ در جهان جز زن

صدای بوق دوباره مرا به خود آورد!

صدای بوق... شبیه تصادفی در ذهن

صدای بوق... و لرزیدن از سَ سَ سَ... سرد

...

صدای بوق... مرا از همان طرف بردار

صدای بوق... از آنسوی خط به من برگرد

صدای بوق... و انگشت های لرزان که...

صدای بوق ممتد... صدای گریه ی مرد

----------------------------------------------------------------------

به کودکم که نشسته ست در سر و رحمت !

به عشق : پایان بندی روز های غمت

به افتضاح ترین حالت درونی تو

به رگ زدن هایم روی خواب خونی تو

به پنجره که به مشتی تگرگ چسبیده

پریدن از خوابی که به مرگ چسبیده

به کودکی که به سختی ادامه میدهدم

به دختری که پس از مرگ نامه میدهدم

به ماه های رسیده به سال و بعد سده

به کل می دهدم های توی ذوق زده

به این همه چسبیدم که شعرتان بکنم

که عشق را وسط مرگ امتحان بکنم

تنهایی تک واژه سنگینی است

یک واژه است ولی عمق یک زندگیست

سالها گذشت وتنهایی سلطان دلم شد

سلطان دل غریب وحسرت کشم شد

ای آشنا ، عالم تنهایی چه خوش است

هرچه باشد از گدایی عشق خوشتر است

--------------------------------------------------------------

زنی که از جهنم گریخت ....

 

شبی که مشت های جهنمی ِ مردش

 

مساحت بهشتی تنش را بنفشه باران کرد

 

چمدانش را بست ،

 

در تاریکی خیابان گم شد

 

...

تنهایش را با تنهاترین نیمکت پارک قسمت کرد

 

تحملش برای نگاه اهانت آمیز رهگذران زیاد شد

 

اما افسوس که هیچ عابری

 

غربت زنی را که از جهنم گریخت درک نکرد

---------------------------------------------------------------

-

زبان وا کرد تا افشا کند شب های سختی را

زبان وا کرده بود و خودکشی کردند تختی را

 

نمی مرد و میان اشک و آتش باز هم جان داشت

به جای خون، به رگ های غمش، ققنوس جریان داشت

 

اگرچه حاکم دنیا مسلسل های بد بودند

تمام بچّه ها تاریخ جنگل را بلد بودند

 

صدای سرو در آینده ای آزاد می آمد

صدای باد می آمد... صدای باد می آمد...

-------------------------------------------------------

«حسن» آن گوشه نشسته ست که دودی بکند

 

خسته بر سیخ رود... بعد صعودی بکند!

 

«عاطفه» گوشه ی هال است در آغوش کسی

 

نه که از سـ-کس... که «مهشید» حسودی بکند!

 

«مریم ِ» مست به دنبال «علی» می گردد

 

...

باید آن کار که دیر است به زودی بکند!...

 

 

ضبط روشن شد و یکباره همه کنده شدند

 

اسم ها در وسط خانه پراکنده شدند

 

جام ها رفت هوا... نوش! [صدایی آمد]

 

خنده در گریه شده... گریه ی در خنده شدند

 

سر ِ من گیج از اندیشه ی در هستی بود

 

زن عقدیم کمی آنور ِ بدمستی بود!

 

لب به لب بود در آغوش کسی کنج اتاق

 

من پی ِ جاذبه ی فلسفه ام در اخلاق!

 

عشق آن است که از قدرت «من» می کاهد

 

لذت آن است که او خواسته، او می خواهد

 

بوسه می داد به رحمانیت ِ عامش که...!

 

من، پُر از لذت ِ دیدن وسط آتش که...

 

خانه از هوش شد و پنجره دیواری شد

 

زن ِ عقدیم به رقص آمده و ماری شد

 

بعد پیچید در آغوش زنانی دیگر

 

من به خود آمدم از طیّ جهانی دیگر

 

بسته شد، باز شد و بسته ی لذت، مشتش!

 

مردی آهسته در آغوش گرفت از پشتش

 

همه راضی و من ِ سوخته بدتر راضی

 

بعد سیگار درآورد به آتشبازی

 

آتش فندک دلخسته لب ِ سیگارش

 

او پی ِ کار خود و جمع، همه در کارش!

 

بَعد رفتیم به مستی ِ اتاقی دیگر

 

بُعد تنهایی و لذت وسط ِ ما سه نفر!

 

شب سه قسمت شده از چشم و لب بیهوشش

 

عادلانه وسط مرد و من و آغوشش

 

شب سه قسمت شده از مرد و من ِ در بندش

 

عادلانه وسط ِ حادثه ی لبخندش

 

حرکت دست و لبش حالت بازی دارد!

 

شب موهاش سرانجام درازی دارد

 

همه ی فلسفه ها جمع شده در شادی

 

زن عقدیم، برهنه! وسط ِ آزادی

 

گوشه ای پرت شده غیرتم و تن پوشش

 

عشق در چشمم و در چشمش و در آغوشش...

 

 

پچ پچ جمع شده توی اتاق بغلی

 

حسن و عاطفه و مریم و مهشید و علی

 

جمع ِ آماده شده، خنده ی آماده شده

 

پچ پچ و حرکت سرهای تکان داده شده

 

جمع بیمار، شب ِ بی هدف ِ سرگردان

 

بحث داغ من و تو باعث ِ خوشحالی ِ شان

 

بحث بدبختی من، بحث ِ تو ِ هرجایی!

 

باعث حرف زدن در وسط تنهایی!

 

تا دم ِ خانه سر ِ ما هیجان و لبخند

 

تا فراموش کنند اینهمه تنها هستند

 

بعد مسواک زدن، توی توالت ریدن

 

بعد بی حرف زدن پشت به هم خوابیدن...

 

 

فلسفه خواندن ما در وسط تختی که...

 

بُهت و ترسیدن ِ از اینهمه خوشبختی که...

 

نقشه ی فانتزی و تجربه هایی تازه

 

عشق و دیوانگی ِ درهم و بی اندازه

 

خواب من روی کتاب و صفحات ِ باقی

 

پایبندی تو به نسبیت ِ اخلاقی!!

 

خانه ای ساخته از عشق و کتاب و کاغذ

 

بغلی سفت تر از سفت تر از سفت تر از...

 

طرح انسانی یک حسّ فراانسانی

 

طرح لبخند تو در خواب و شب طولانی...

همیشه به اندازه ی یك یتیم خواب میدیدی

تو از نبود و من از بود پدر ترسیدیم

میان داشته ها هر دو بی پدر بودیم

میان سكته و سرطان هر دو دربدر بودیم........

 

منو به حال خودم بذار این مردو

منو تمام پلشتی این دردو

كه قد تمام كرم های عالم دوستت دارم

كه قد تمامی دوش ها میبارم

كه درد میكشم قد پریود های هفت روزت

...

كه سردرد میكنم به سردردهای مرموزت

كه با صدای تو .. قطع كن .. نه بمان هنوز

كه دوستم داری كمی بیشتر از دیروز

كه لای سینه های تو بی هوا گریه شوم

كه مست توی كوچه های غمت بدوم

كه لای سینه های تو بی هوا گریه شوم

كه مست توی كوچه های غمت بدوم

ببین این تخت خواب شكسته دائم استرس داره

ببین این چراغ خواب سوخته هم هنوز بیداره

ببین بنان چطور با صدای من بغض كرده

كه اشك های سر شب تازه اول كاره

به مادرت بگو نفست چقدر غمگین است

كه حبسیده در خود و رمز جان كندنش این است

كه رو به روی آب نشسته سراب میبیند

فقط شكنجه شكنجه عذاب میبیند

كه لای سینه های تو بی هوا گریه شود

كه مست توی كوچه های غمت بدود

كه لای سینه های تو بی هوا گریه شود

كه مست توی كوچه های غمت بدود

همیشه به اندازه ی یك یتیم خواب میدیدی

تو از نبود و من از بود پدر ترسیدیم

میان داشته ها هر دو بی پدر بودیم

میان سكته و سرطان هر دو دربدر بودیم

به جان تو بانو نخورده مست بیهوشم

تو فرض كن درد تكیلاست كه مینوشم

تو فرض كن این آخرین بیت شعر من باشد

كه ضجه میزنم و مینویسم و نینوشم

-------------------------------------------------------------

پالام پولووووم پلیچ

 

باز دست تو رو شد...

 

که گرگ هستی و باید فرار را بکنیم

 

به جای دورتری از حیاط، از خانه

 

کنار جاده ی فرعی قرار را بکنیم

 

...

بدون هر چه اضافی ست، پیش ِ هر اتوبوس

 

بایستیم... و باهم سوار را بکنیم

 

درون صندلی سفت، پشت شیشه ی مات

 

دچار دلهره ها انتظار را بکنیم

 

به ناکجا برسیم از کجا ادامه دهیم

 

در ایستگاه سر شب قطار را بکنیم

 

دو تا بدون بلیط و بدون مقصد، که

 

میان هدفون قرضی نوار را بکنیم

 

دوباره شهر پر از رفت و آمد و آدم

 

کنار مترو، تصویر غار را بکنیم

 

پیاده از اتوبان ِ شلوغ رد بشویم

 

جلوی خط چین ها، اختیار را بکنیم

 

درون ساندویچی پشت میز خورده شویم

 

و بعد یکجا شام و ناهار را بکنیم

 

شب است، هر 2 به 1 خواب خوب محتاجیم

 

که زیر پل بغل هم فشار را بکنیم

 

که بی خیال تمام اضافه ها، تن/ ها

 

مدام زندگی خنده دار را بکنیم

 

یواش می زنی از پشت سر به من دستی

 

...که گرگ هستم و باید

 

!چه کار را بکنیم؟

 

.

فاطمه اختصاری

روزی که جغرافیای لباس پدر کوچک شد ...

 

روز ِ بعد از رفتن پدر

 

مادر جغرافیای لباس های پدر را به اندازه ی وسعت کم بدنم ، کوچک کرد

 

دست های کوچکم را در جیب های ساکت ِ پدر

 

که پـــــــــــــــر شده بود از خـــــــــــــــــــالی ، پنهان کردم

 

...

و به کوچه ای قدم گذاشتم که روزی تهدید می شد برای گام های کودکانه ام

 

کوچه شرمسار از دیدنم در زمین چشمانم از خجالت آب رفت و زبانش خواندن کُر کُری در گوش ِ گام هایم را کوتاه شد

 

مرد همسایه که تا دیروز

 

لپ هایم را می کشید و کوچولو خطابم می کرد

 

نزدیک آمد

 

دست هایش را بروی شانه هایم گذاشت و گفت :

 

"برای خودت مردی شده ای"

 

آن روز فهمیدم

 

پدر رفت تا من یک روزه مرد شوم

-------------------------------------------------------------------------------------------

سَرتُ بالا بگیر !

حتا اگه این همه سایه‌ی سَر به زیر ،

آرزوهاتُ سَرسَری بگیرن !

 

سَرتُ بالا بگیر !

حتا اگه جوابش

یه سنگ باشه وُ

یه زخمُ

چَن تا بخیه !

 

...

سَرتُ بالا بگیر !

حتی اگه بدونی با این کار ،

وَزنِش چَن برابر میشه وُ

کم کم رو شونه‌هات سنگینی می‌کنه !

 

سَرتُ بالا بگیر !

آدمای سَر به زیر ،

بینِ دو تا پاشون پِیِ آزادی می‌گردن !

 

سَرتُ بالا بگیر !

یغما گلرویی.

----------------------------------------------------------------پ

تو به دنیات فکر می کردی

قورباغه به منقرض شدنش

عضو یک اتحادیه در چین

به مجازات معترض شدنش

این تویی که یواش می لرزد

دیگر از چشمهاش سو رفته

وسط ازدحام کارگران

توی لاک خودش فرو رفته

در سرت گریه هاش می پیچید

بوی یک اتفاق می دادی

...

روی فریادهاش سد بستی

تن به این باتلاق می دادی

کارخانه و مکث مورچگان

روی دیوار اتحادیه ها

که « مائو » توی دفترش خواب است

روی تومار اتحادیه ها

فکرها بوی غصه می گیرند

حمله ی مارها به کارگران

رد باتوم و گریه و خون بود

از لب آبگیر تا زندان

که کلاغی به قصه ها می گفت

کاش این آبگیر مار نداشت

باز مردی به خانه اش نرسید

پدری که دوباره کار نداشت

درد تا استخوانمان رفت و

باز چشمان مرد خون شده است

مثل اینکه ابوعطا خواندن

یک شبه باعث جنون شده است

وسط انقراضمان انگار

بچه ی قورباغه ای جان داشت

بوی امید در سرت پیچید

گرچه تبعید داشت ، زندان داشت

می روی رسم را عوض بکنی

مار از خانه ات فرار کند

آبگیرت دوباره آب شود

کارخانه دوباره کار کند

تو به دنیات پشت می کنی و

قورباغه به منقرض شدنش

عضو یک اتحادیه در چین

به مجازات معترض شدنش

من یک زن هستم ......

 

هرگز مرا دست کم نگیر

 

شک نداشته باش که من میتوانم کاری که خواهان آنم ،انجام دهم

 

هرگز گمان نکن که من زرنگ،باهوش یا زیرک نیستم

 

من همه ی این چیز ها را در وجودم دارم

 

...

من یک زن هستم

 

هرگز گمان نکن که من در این جهان سهمی ندارم

 

من بیشتر از اندازه ای که عمرم اجازه میدهد دراین جهان سهیم هستم

 

هرگز تصور نکن که من کسی هستم که با گذر زمان کنار گذاشته میشود

 

من با گذشت زمان زیرک،باهوش، و خردمند خواهم شد

 

من یک زن هستم

 

هرگز سعی نکن که به من بگویی این یک" دنیای مردانه" است

 

قرن هاست که زن ها در زندگی،مرگ،قحطی و جنگ، در این جهان سهیم هستند

 

من وجودم ،زندگیم و عشقم را خواهم داد

 

من یک زن هستم

 

هرگز به این خاطر که از همسرم جدا شده ام یا بیوه شده ام یا تنها هستم به من نگو که برای جامعه بی ارزشم

 

زن ها به تنهایی می توانند به کمال برسند و هر چه بیشتر در خلوتشان دریابند که چه کسی و در خور چه چیزی هستند

 

من یک زن هستم

 

چین و چروک های زمانه باعث افسوس من نخواهد شد

 

زیرا زمانه این چین وچروک ها را به نشانه حیات به زندگان می بخشد(این چین و چروک ها نشانه ای از هستی آدمیست)

 

زیبایی حقیقی یک زن درون قلبش است

 

تو نمیتوانی مرا به خاطر سنم مورد قضاوت قرار دهی

 

زیرا زیبایی حقیقی محدود به زمان نیست

 

من یک زن هستم

 

هرگز به این خاطر که من دیگر جوان نیستم

 

به من نگو که میتوانم کاری را انجام دهم یا نه

 

و این بدان معنی نیست که من انسان بی ارزشی هستم

 

یک زن با اراده اش میتواند به اوج کمال برسد

 

یک زن با اراده اش میتواند بر همه ترس ها غلبه کند

 

من یک زن هستم

 

هرگز به من نگو که من با گذشت زمان جذاب نیستم و دیگر جاذبه جنسی ندارم

 

زیرا من در طول زمان یاد گرفته ام که به اندازه هر کس دیگری جذاب هستم

 

فضیلت و اعتماد به نفس زن، به او جاذبه جنسی می دهد

 

من آموخته ام که چه چیزی جنسی و چه چیزی جنسی نیست

 

من یک زن هستم

 

هرگز مرا به خاطر آن چیزی که میتوانم و در خور آن هستم دست کم نگیر

 

من افتخار میکنم به عنوان یک...

 

نوشته : Melin w _ / ترجمه نسترن

 

-------------------------------------------------------------------------------------------------

تا به حال زیر این همه باران دیده ای .....

 

زن همسایۀ دیوار بدیوار من است

 

فقر ودریوزگی وبیکاری

 

دوش هنگام نماز

 

با خدایش می گفت:

 

...

که مگر چشم نداری قادر ...؟

 

سفرۀ ما خالی

 

بچه هایم لب گور

 

صاحب فقرم و ویرانی و درد

 

از میان گلها

 

سهم من یک گل وامانده وزرد

 

نکند فکر کنی ناشکرم

 

جای شکرش باقی است

 

صاحب این همه درد

 

میشود شکر نکرد ؟

 

من مسلمانم و دایم در گوش

 

زنگ آوای اذانت

 

که به آواز بلند

 

همه را می خواند

 

به نیایش با تو

 

تو بزرگی ...دانم !

 

من شهادت دادم

 

و رسول تو یکی است

 

این را ....هم

 

پرسشی دارم من :

 

هست در دایرۀ قدرت تو

 

آن قَدَر زور ، که بر خاک زند

 

شانۀ شاه تر از من آیا ؟

 

یافقط خشم تواز آنِ منُ ، ومثل من است

 

اینکه روزی من هم

 

بشوم شاه زمین

 

وارث هرچه که هست

 

وعده در قرآنت

 

شاه بیتی زغز لهای تو بود

 

من فریبی دیدم، شعر تورا

 

هرلبی اسم تو آورد ، مقدس گردد

 

گرچه دستش ، به هزاران درد ، آغشته بوَد

 

پس چرا قهر تورا شامل نیست ؟

 

هر کس اینگونه بزیست

 

من شنیدم سخنت را

 

اما...

 

گوش تو میشنود

 

نالۀ دختر من ؟

 

که ندارد نایی

 

تا نیایی و گرسنه نشوی

 

بچه ات از تو تقاضای کمی نان نکند

 

سقف بالای سرت ، لاجوردی نشود

 

کلیّه /نفروشی....!

 

آرزوهایت را ،در گلو سر نبُری

 

من سخنهای تو باور نکنم

 

در پایان

 

.

 

.

 

.

 

گر بهشتی هست ، از آن تو باد

 

کل ِ سرمایۀ من ، این بدن است

 

نکند این سرطان پستان

 

همه سرمایۀ من راببرد

 

نیتم بود که نان آور خانه بشوم

 

دختر من چه گناهی دارد ؟......

---

شنیده ام زندگیت به کام است

 

گلایه ای نیست ،

 

دروغ نمی گویم که از شادی تو خوشحالم!

 

نشنیده می دانم

 

چطور از زندگی با ذغالهای نگرفته کام می گیری

 

...

حال هم که تنباکوی سوخته می کشی با طعم هوس..

 

از حماقت تو به خشم می آیم..

 

حسرتی نیست

 

تنها دردِ تاوانِ صداقتِ منست در عشق ...

 

نه جدایی از تو .....

 

/ مهسـا رهنمـــــــــا

--------------------------------------------------------------------------------------------

راهی نمانده ... برای من ِ در تو تنها تر شده

 

راهی نمانده جز / به خورد ِ جاده رفتن ...

 

کوچک شدن در کیلومتر هایی که پشتم را ادامه می دهند .........

 

ناشناس شدن در حافظه ای که از تو / انصراف نمی دهد ....

 

راهی نمانده ...

 

...

باید چنگال هایم در زخم هایم سر گرم گنم ...

 

باید تمام کارد ها را به استخوان هایم برسانم ....

 

باید دوست هایم را به دوست تر هایشان پس دهم ...

 

بروم ... که آمدنم / به هیچ دلی برات نبود

 

وقتی وسعت دلتنگی هایم از آغوشت بزرگتر است ...

 

وقتی تنهایی / آنقدر جریحم کرده که لحن ِ مخمل گرفته ات

 

را از لعنت ِ روز ِ گار تشخیص نمی دهم .../ باید بروم ....

 

باید به سایه ام خو کنم ..........

 

که دلش از پلک های پر سوالم / سنگین تر است

 

باید بروم ... اما

 

دستی که در موهای تو سفر کرده / به چمدان نمی رود

 

حتی اگر تو آن را بسته باشی .........

 

باید بروم .....

 

قبل از آنکه در سرمای ِ به دندان گرفته ام

 

تنت را / روی تنم بکشی .............

 

باید تمام نقشه هایم را از برهم زدنت / نجات دهم .........

 

مردی که از پاهایش خسته است....

 

به آغوشش بدهکار است

 

و در نگاهش /تمام ِ باران ها را به خود میگیرد

 

به درد ِ عشق ... خیال .... تخت ...خواب + تو

 

نمی خورد ....................................

-همون شریفی-

تختخوابی برای 1+1نفر ... که خود را بیشتر از خدا /یکی میدانستند... )

 

خوابت می آید ...

 

مرا بیشتر از پتو / کنار می زنی ...

 

از دستم / که بر نمی آیی

 

تنها خیره ات می شوم .... شبیه کشیشی / که از عشق و لمس

 

...

ممنوع است ....

 

صدایم از / لباس هایت در نمی آید ....

 

تو آزادنه / به بُهت ِ اندام ِ من جهت می دهی .....

 

( خنده داره وقتی اضافه ای ..شبیه سس کنار ساندویچ ....

 

الف : به چی داری فکر می کنی ؟

 

ب : به اینکه قرمز بیشتر بهم میاد یا سفید

 

الف : بستگی به رنگ شلوارت داره

 

ب : شایدم به نوع ساندویچت )

 

صبحانه را روبروی تو / گریه می کنم

 

درک می شوم / در کانال هایی که عوض می کنی

 

هیچ اخباری / از دل ِ من خبر نمی آورد

 

و تو در خودت / ادامه می دهی حاشیه ها را

 

و من اصلی تر از تمام ِ مانکن ها / مات ...منفجر می شوم

 

و باز هم اخبار / از کشته های درونی من / خبر نمی دهد

 

(الف : از خودت بگو ....

 

ب : خوبم .. یعنی فکر کنم خوبم که همه چه رو به راهه

 

الف : یه چیزی تو دلت هستا ..داری قائمش میکنی ...اعتراف کن

 

ب : کشیش ها به اعتراف گوش میدن ،اعتراف نمی کنند

 

الف : از کجا فهمیدی حالا کشیشی ؟

 

ب : از تختخواب ... )

 

بیرون میزنیم / در ادامه ِ چشم های خوش خط ِ تو

 

از سایه هایی که در خانه / به رخ هم کشیده ایم

 

خیابان ها ... دوراهی هایی که از قبل رسیدن / در ما افتتاح شده

 

تو ویترین ها را تا میتوانی در خودت می گیری ...

 

من کشیک می دهم / کسی شبیه خودم را در ادامه ی تو

 

چقدر به هم می آیــــــــــــــــــیم .... آنقدر از / هم رفته ایم که تا جاده جنبه دارد / می آییم

 

(الف : تو به رستاخیز اعتقاد داری ؟

 

ب:چطور ؟

 

الف: آخه کشیش ها به رستاخیز اعتقاد دارند

 

ب : هه ... تو چطور ، اعتقاد داری ؟

 

الف :آره

 

ب :پس به کشیش احتیاج نداری ..........)

 

خوابت می آید ...کوکم میکنی که صبحت را / بخیر بگویم

 

و من دوباره میمانم ... با تمام کشفهای انفرادی ام

 

که از بوسه های تو یواشکی تر است

 

و پتویی که / آنقدر بیش از من / تن خورده است که باید تعویض شود...

 

شاید ... کمی ... زود تر از اینکه ... خواب هایت را / در یخ زدگی هایم ببینی

 

هومن شریفی

-------------

فشار ِ زندگی و زخم ها و ردهایش

فشار ِ قبر به تنهایی جسدهایش

فشار ِ مشت به دیوار و خوردن ِ فریاد

صدای جیغ تو در زوزه های وحشی باد

فشار ِ سر به زمین در فشار ِ رگ به عصب

فشار ِ دکمه ی برگشت ِ زندگی به عقب

به باز کردن یک پنجره به سمت نور

دوباره پا شدن ِ دسته جمعی از ته گور

------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

رود اشکم که به دریاچه ی غم می ریزد

خوابم از حالت چشم تو به هم می ریزد

گریه ام مثل خودم مثل غمم تکراری ست

بسته ی خالی قرصم پُر ِ از بیداری ست

بسته ی خالی یک پنجره در دیوارش

بسته ی خالی یک زن وسط ِ سیگارش

بسته ی خالی خورشید ِ به شب تن داده

بسته ی خالی یک خانه ی دور افتاده

فاطمه اختصاری

----------------------------------------------------------------------------------------------------

 

 

با ملائک به گریه می افتم

زیر ِ یک دوش ِ خسته از بدنم

مزّه ی شوری از هماغوشی

مثل کف مانده داخل دهنم

می کشم از تو دست لیزم را

باید از خاطرات دل بکنم

 

می نشینیم پابه پای ِ هم

پخش یک فیلم توی تلویزیون

دود سیگار می برد ما را

...

به شب ِ عشق بازی مجنون

حرکات مداوم ِ پا و

[شستن ِ ردّ بوسه با صابون]

 

در سرم بی تعادل از الکل

قدّ یک تختخواب «بی خبری»

قاطی بازی ام بدون هدف

اینکه خود را ببازی و ببری

لمس یک حسّ ناشناس از عشق

از تو در سک/س های ضربدری

 

بی خیال از درون من خوابی!

پاشو! بیرون بکش مرا از شب

نقش های غریبه را بردار

«لطفا این فیلم را ببر به عقب»

دلم آشوب می شود باید

با لبت خالی ام کنی از لب

 

از سرم گیج می پرد الکل

آب می ریزد از تنم پایین

یک نفر گریه می کند در من

قلبش افتاده است روی زمین

زندگی در زنی که من هستم

خودکشی ِ فرشته ای غمگین

---

فاطمه اختصاری

دختر تنها

 

مادرش از او امید آشیان دارد هنوز

 

در خزان چشم اویک سایبان دارد هنوز

 

دست نامردان خروشان می کند این رود را

 

کشتی بابای او یک بادبان دارد هنوز

 

... آی تاریکی رها کن رنج اهل خانه را

 

یک نفردستی بسوی آسمان دارد هنوز

 

پاره پاره کرده اید این جسم را ای گرگها

 

جان تازه در درون استخوان دارد هنوز

 

ای خدا امید اهل خانه بر دوش یکی ست

 

او پریشان نیست چون تو مهربان دارد هنوز

-------------------------------------------------------------------------

... بعد قرنی دوری ، حس کمی نزدیکی

سینما رفتن و دستت وسط تاریکی

فیلم بر پرده و آماده ی اک ان شدنت

حس غمگین سر انگشت کسی بر بدنت

مضطرب ، عاشق ، غرق هیجان ، بی هدفی

بوسه می گیری از صندلی آن طرفی

...

--------------------------------------------------------------------------------------------------

...که غم نمانده بود، که شادی نمانده بود

 

از جنگ چیزهای زیادی نمانده بود

 

یک مشت خاک خونی و سقفی که ریخته

 

خانه خراب شد، آبادی نمانده بود

 

سرهای بی بدن همه در فکر خودکشی

 

... که هیچ چی به حالت عادی نمانده بود

 

دیوار، جیغ، پنجره، بچّه، تفنگِ پر

 

از زندگی جز، اینها یادی نمانده بود

 

فریاد از دل همه، تیر از دل تفنگ

 

آزاد شد ولی آزادی نمانده بود

 

دنیا تمام شد... و از این اتفاق تار

 

جز پرچم سفید نمادی نمانده بود

---

فاطمه اختصاری

-----------------------------------------------------------------------------------------------

از فتحِ دوزخ آمدم ، با گِردبادی زین شُده

با یک بغل رازِ مَگو ، از گُربه‌یی نفرین شُده

بی‌گانه‌اَم با آینه ! بی‌گانه‌اَم با خاکِ خود

با من بگو آغوشِ تو ، وقفِ کدامین دشنه شُد ؟

من بی‌وطن‌تَر از نسیم ، بی‌خانه‌مانُ دربه‌در

تَن را از این بن‌بستِ کور ، تا کشفِ آزادی بِبَر

Yaghma Golrouee

------------------------------------------------------------------------------------------------

«بازنده منم»

 

می‌خواستم جهانو عوض کنم، فرصتم نشد

راهای نرفته‌شو گز کنم، فرصتم نشد

می‌خواستم جهانی بسازم از عشق و روشنی،

از ساختنِ اون کلی حظ کنم، فرصتم نشد...

 

دویدن پیِ لقمه‌های نون، فرصتم رو کُشت

گذشتن از این ترافیکِ خون، فرصتم رو کُشت

کلک زدن به خودکارِ قرمز وقتمو گرفت

... نصیحتا و حرفِ این و اون فرصتم رو کُشت

 

دنیا همونه که پیش از این بود:

زخمی و خسته، تاریک و کبود...

من نتونستم عوضش کنم

برنده اونه، بازنده منم...

 

می‌خواستم شبو چراغون کنم، فرصتم نشد

خوش‌بختی رو سهل و آسون کنم، فرصتم نشد

می‌خواستم که صلح همیشه‌گی شه تو همه جهان

هر جا که دیواره داغون کنم، فرصتم نشد

 

رد شدن از هفت خوان مجوز، فرصتم رو کُشت

شنیدنه: «- نه! نمی‌شه! هرگز!» فرصتم رو کُشت

زانو زدن به باریکه آبی، دریامو گرفت

ترسِ عبور از خطای قرمز فرصتم رو کُشت

 

دنیا همونه که پیش از این بود:

زخمی و خسته، تاریک و کبود...

من نتونستم عوضش کنم

برنده اونه، بازنده منم... //

شرک می ورزم / به برف ......... در / گیــــــــــــــر و دار ِ موهای آشتفه ات

 

خطور می کنم / به ذهن ِ تنپوش ِ نیمه کاره ات

 

لال می شوم / در لبت ...

...

که لکـــــــــــــــــــــــــــنت

 

از لبهایم /لای دندان هایت شروع شد

 

....

 

پاشنه ات را /بلند کن

 

در ارتفاع ِ من / لم بده ........

 

قول می دهم

 

با همان شهامتی که حوالی ِ آتش گرفتنم / سرخپوستی می رقصی

 

زیر ِ / بارانت بروم ....

-------------------------------------------------------------------

زندگی چیز مسخره ایست ... دلت را بگیر و تا میتوانی بخند

 

دلت بگیرد و تا میخواهد گریه کند ....

 

آخرش جهان به پای اعتقاداتش پیر خواهد شد

...

فیلسوف ها در رختخوابشان خود را نقض خواهند کرد

 

شاعرها در معشوقه ای فرضی تر از همسرانشان می نویسند

 

و مقدار ِ درد ها ثابت است / تنها از شانه ای به شانه ی دیگری منتقل می شود

--------------------------------------------------------------------------------------

«رو من حساب کن»

 

تو قهر کردی و آوازخونِ تو، کارش سکوت شد

گیتار پیرِ من، محکومِ چتری از تار عنکبوت شد

 

تو قهر کردی و دیگه پیانو رو ناکوک می‌زنم

هی سرفه می‌کنم، خمیازه می‌کشم، مشکوک می‌زنم

 

تو قهر کردی و سایه‌م شبانه روز، سیگار می‌کشه

یه دستِ ناپدید بین من و جهان دیوار می‌کشه

...

تو قهر کردی و روی گرامافون یه صفحه‌ی سیاس

ری‌چارلز بعد از این مهمون دائم دلتنگیای ماس

 

این قهرو بشکن و

هر چی که سرنوشت واسه‌م رقم زده

نقشه برآب کن

هرجای زندگیت

حس کردی دیگران درکت نمی‌کنن

رو من حساب کن

 

بی‌تو همه منو مثل یه خوابِ بد، از یاد می‌برن

روزام شبیه هم، لب‌خندای منم از قبل کم ترن

 

بی‌تو خلاصه‌ی این زنده گی برام، یه کوه حسرته

باور نمی‌کنم تنها گذاشتنم واسه تو راحته

 

بی‌تو هوام پسه، این رادیو همه‌ش رو موج ماتمه

پیش چشای من هر منظره دیگه مثل جهنمه

 

عکسم تو آینه کابوس من شده، هی آه می‌کشه

ديگه خدا شبو رو آسمون من بی‌ماه می‌کشه

 

این قهرو بشکن و

هر چی که سرنوشت واسه‌م رقم زده

نقشه برآب کن

هرجای زندگیت،

حس کردی دیگران درکت نمی‌کنن

رو من حساب کن

باور کن خدا هم به تماشا می نشیند وقتی دو عاشق

 

بی ترس ِ باران ... از آغوش ِ لیز ِ هم بالا می روند :

 

 

...

 

عشق بازی ِ دو قاتل حرفه ای در رختخوابی پر از پوکه :

 

 

 

 

 

 

تفنگ هایت را باز کن / کمرت نفسی بکشد

 

.

.

.

انداخته ام خودم را میان بارانی ات ........

 

با / ران ِ تو که از دهان من / سیر نمی شود

 

تا من که پیــــــــــــــــــــــچ و / خم میشوم در گردنه هایت

 

بی تاب ترم میشوی که بی تــــــــــــــــــاب / تر شوم

 

رطوبت / 39 درجه / نیم آغوش ... جا / به جایم بیاور

 

 

با خودم از لخت ِ تو / کنار نمی آیم ....

 

قفل می شوم / تمام درها را از خیره شدنم / به تنت ... که پیرهنت ..........

 

که یک دکمه ... جا مانده از قطار ...... که بین سینه هایت / دود می شوم

 

دود میکنم ... یک وجب از سرم را / که سر به سرت میگذارم

 

لب میشوی حوالی ِ من

 

لب / آ / لب ... زبان بریزم از خودم ....... که کام دهی

 

تمام کنم ...که کام دهی

 

قلبم بگیرد .... تمام کنم ..........نفس ... که کــــــــــام دهی

 

که بپیچم ... تمام تنت را ..سمت راست ... که گم کنم خورشید را پشت سینه هایت

 

کسوف کند که تاریک.......... تار / ببینم ... سی ... …. نه .... سینه هایت را

 

از تو هی بزرگ شوم ..... گرگ شوم / با دعای بارانی

 

که از مرکزت / به ثقل من ببارد ....

 

بارانی ... با / رانی ... که از تو تا تمام ِ ارابه ها ... که از من

 

تا لباس هایم ... که دور شویم .... نزدیک به هم ... بِلُختیم با تخت

 

شورش کنم .... با دست ِ پترس ... سمت ِ سدّی که ... نمیریزانی .........

 

که در تو ... فرو ... در من ...فرود .......... در تو / آخ ... در من

 

که تا سایه هایمان ... به شرم ِ دیوار ... افتاده اند ... که در هم / تَرَک ... آخ ... می خورند

 

گیج شوم ...کجای توام ... نفهمم ... با دستهای خودم ... به پاهای تو / کوتاه نمی آیم

 

با دست های تو / از پاهای من ، دراز تر .... نعره میزنی .........

 

بریزم ... بهیزَم / با چشمهایم تنت را ... که خوب دیدن .. دریدن ...

 

عرق کنم از باران ِ تو ... با / ران ِ تو که در روان ِ من جا / خشکانده

 

عرق کنم = شُر ... باران شوی = شُر ... بچسبیم به هم ... شُر شُرِ ناودانی بگیریم

 

بچسبیم / مثل ِ سیگار متصل به سکس .... از دهان هم ...

 

کام بگیریم ... که هی تو ... که هــــــــــــــــی :

 

من ......... آ..... مَد .....................م

 

مَدَم ............

 

شبیه دریا به زور ماه ... که شبها / می آید ... جزرو مدّش را

 

آباژور / مزاحم ِ ادامه ی شعر است ..........

 

خاموششان کن تا ... روشنت کنم ..........

 

سر / از ادامه در بیاوریم / به زور ِ مطلبی که تنم به خوردت رفته است

 

که عشق ... که ببازم .... قمارانده شوم .... که عشق ببازیم / تنمان را

 

یک جای سالم بر تن ِ دیوار نماند ... از یس که سایه هایمان به جان هم / می افتند

 

که صبح نشود ... که هی در امتداد هم .... بکشم / موهایت را در زاویه ای

 

که از چشمت / تا لبم یک پلک بپرد ....................

 

تمام شوم ................ که کام دهی

 

باران بیاید ... روی هم بباریم ... بی آنکه هیچ کس

 

بفهمد از کجا به ناکجایمان / کوچیده ایم ..........

دست از دنیـا کشیـده ام

دیگـر چیـزی بـرای از دست دادن نـدارم

نمـی خواهـم دیگـر

دست هـایـمـان بـه هـم بـرسـد ...

می خواهـم دست هـایـم را

... در جیبــم بگـذارم

بـی دغـدغـه

آزاد و رهـا

سوت زنـان

تا انتهـای کوچـه تنهـایـی ام بـروم

من امیـد دارم

بـه کـم نـور تـرین ستـاره ای

کـه هـر شب

در انتهـای کوچـه

بـرایـم چشمـک مـی زنـد ...

من امیــد دارم

آنجـا کسـی هست کـه

مثـل هیــچ کس نیـست !

 

آیااا واقعا امید دارم؟؟؟؟؟؟؟

-------------------------------------------------------------------------------------------------------------

گناه فهم!

گناه من انديشيدن است

گناه من تفكر در بودن است

گناه من بودن در من!

گناه من ترديد و ابهام!

... گناه من فرياد بيداری!

من محکوم به پرسه زدن در دانستنم

حکم من با حکم زنا يكسان است..هردو سنگساریم

من گناهم شوق فهم است

من شما را هم به اين گناه ميخوانم

تو مرا با ناسزا خطاب كنى يا نكنى

من تو را به گناه خود ميخوانم

تو مرا از خود برانى

من پى ات ميگردم

من تو را ؛ او را ؛ همه را به اين گناه ميخوانم

مبادا که بترسى

اين حق توست

حق من! حق ما!

قلم و كاغذ..خواندن..شك و ترديد

حق ماست

دوست من نترس دانستن ارزش اين را دارد كه تا ناكجاآباد روى

آری دوست من گناه من فرياد بيداريست!

بيا در اين گناه شريک باش

از تمام خون گرفتگي ها

 

كسي را در چشم هاي من ببين

 

كسي كه زير بازوي دوربين ها را مي گيرد

...

پايش را روي شانه هايم ميگذارد تا آنقدر بالا برود

 

كه از آسمان ِ آزاد تصوير بگيرد

 

از من نپرس

 

من آنقدر دموكراسي را در دندان هاي شكسته ام تجربه كرده ام

 

كه از تمام فرياد ها / به نفع زخم هايم طفره روم

 

تنها بدان

 

شعبده بازي كه شلاق به دست از رهايي حرف مي زند

 

جز مصادره ي مفهوم ِ آزادي / به زور بازوي تو اما به نفع خويشتن

 

در سر نمي پرواند

 

گيرنده ات را دست نزن

 

خودت را جابه جا كن

 

شايد آنچه به اسم حقيقت به دغدغه هايت خورانده مي شود

 

از تو يك چريك ِ انقلابي بسازد

 

در خيابان هايي كه او در حال آماده شدن براي تاج گذاري / به آنها خيره شده

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------

به خودی ِ خود خیره می شوم :

 

روانشناسی که از امید دادن ِ واهی می ترسد

 

شاعری که به معصومیت واژه شک کرده است

...

مسافری که به پل های پشت سرش رشوه ی ماندگاری نمی دهد

 

یا یک روانی که در چشم های روانشناس ،قدرت ِ بازیگری اش را امتحان می کند

 

تمام این ها در من رفت و آمد می کنند

 

روزی هیتلر می شوم با سخنرانی های تاثیر گذار ....

 

روزی پیرمردی می شوم که سرش را برای هیچ بیلبوردی بالا نمی آورد

 

آدم ها می آیند و می روند ...

 

در دستی گل و در دستی دیگر گلوله می پرورند

 

و من دیوانه وار عاشق گل یا پوچی هستم

 

که حق انتخابش سهم من است حتی اگر به مرگ منتهی شود

 

دلم برایش تنگ ............................

 

به اعتبار محسن نامجو .... ناجی ِ نگفته های نسلی که از برنامه کودک میگذشت

 

تا پدر گزارش هفتگی ببیند .

...

تقدیم به تمام آنهایی که نامجو را درســـــــــت میشناسند

 

ستارت را بر روی دوشت بگذار ، فردوسی را تا دانشگاه تهران پیاده بیا ...

 

آنقدر چروکیده لباس بپوش که هیچ کس حواسش را به ورندازِ تو ندهد ...

 

یک نابغه نباید زود تر از موعد کشف شود

 

نامجو برای من تبلورِ مفاهیم زیرپوستی در موسیقی بود ...

 

ترنج را که میخواند حنجره اش را می فهمیدم ...

 

می فهمیدم درد می کشد "کاندر جهان نگنجد "

 

شقایق نورماندی ، عقاید نو کانتی ... کپی ِ پدر خوانده ، شــــاید که آینده ...

 

در هندز فری تکرار میشد ... شقایق نورماندی را میفهمیدم که به ما بهتران میرسید

 

کپی پدر خوانده ، داغ ِ سینمای ما بود ، یا پدری که تنها ادای قدرت را در می آورد

 

" شاید که آینده " را با نا امیدی می کشید ............

 

آنقدر خوب که میفهمیدم گذشته را خوب میشناسد

 

با او قدم میزدم ، حوالی ِ پارک وی ... وقتی که از چمران تنها اتوبانش به آن رسیده بود

 

با او نگاه میکردم ... کودکی های جمعه های بعد از ظهر

 

که از آمپول ِ بدون ِ بی حسی هم دلگیر تر بود ...

 

با او به " واتو واتو " دست میدادم ... از " کرک داگلاس" سراغ پسرش را میگرفتم ....

 

دختر میشدم ...به نام ِ نِل ...تا های و هوی این شهر بر سر ِ من باشد ........

 

میفهمیدمش ... بی آنکه اجازه بگیرد ...

 

روز های سردی بود

 

گلایادتور های پارک وی / الّاف و بیکار خطابمان میکردند ،

 

آنقدر که هر روزی در خیابان های شهر /سبز میشدیم

 

تا از آینده ، شایدش را برداریم .....

 

دیگر نیاز به هندزفری نبود وقتی تمام شهر صدایش پخش بود :

 

" همراه شو عزیز ... همراه شو عزیز ... تنها نمان به درد ... کاین درد ِ مشترک ...

 

هرگز جدا جدا ، درمان نمی شود ........"

 

گذشت ... آنقدر تاریک گذشت که دلم خواب ِ ده ساله میخواست

 

وقتی هر صبح بیدار میشدم و به یاد می آوردم که

 

"اینکه زاده ی آسیایی و میگن جبر جغرافیای "

 

"اینکه لنگ در هوایی ، صبحونت شده سیگار و چایی "

 

.

.

.

 

دلم آرامش میخواست ... شبیه لبخند دختری که جایش در ایران نبود ...

 

زلــــــــــــــــف می شدم ... تا آرزوهایم بر بادم دهد .......

 

" زهره " میشدم با غارت ِ چشم های یک ملت ....

 

" زلف بر باااااد نده ... تا ندهی بر بادم "

 

زخم میخوردم ....

 

به حافظ پناهم میداد ....

 

" من از آن روز که در بـــــــــــند تو ام آزادم ......"

 

دلم داغ ِ بی کسی هایم میشد ....

 

زخم میخوردم در لهجه ی شمالیم ... که راننده آنقدر خوب اهلیتم را میفهمید

 

تا کرایه را دو برابر بگوید

 

چیزی نمی گفتم ... که " دیازپام ِ ده خورانده بودند ملت را "

 

درد میکشیدم از ملتم ... که فکر میکردند گرگ ، حق زندگی دارد ...

 

و نمی فهمیدند گرگ پروری عاقبت ، گوسفندی نمی گذارد ...

 

و باید یکی از خودی ها را بدری

 

دوبرابر میدادم مبادا بفهمد به گرگ بودنش پی بردم ....

 

تو گوسفند بودنم را به یادم می آوردی.....

 

" ببین احاطه کرده است عــــــــــــــــدد فکر خلق را "

 

با خودم عهد میکردم ... زیر حرف هایم نزنم ..

 

مبادا این قرار ِ عاشقانه را عدد دهی ..............

 

حالا فقط یک چیز مانده برای تشکر ... از تو .. و تمام ِ نفگته هایت

 

بسی رنج بردیم در این سال ِ سی

 

که رنج برده باشیم فقط ، مــــــــــرسی....

 

مرسی.......................

دارد از من خبر می آورد

 

کودکی که سر به هوای قوانین ، به تمام درخت ها

 

بادبادک می بندد.... تا ارتفاع را به زانو در بیاورد ........

...

شاید آن روز / دوباره دارکوبی در قلبم بتپد.......

 

ضربانی معکوس در سرخرگ های شهر برقصد

 

و من در اوج بی خبری از حادثه های از من منفصل

 

چشم به راه کودکی باشم که تمام نخ های رابطه را /بر باد داده

 

دارد از من خبر می آورد .............

 

کودکی که تمام نگفته هایش را روی بادبادک نقاشی کرده

 

و تنها به خدای باد / آورده ایمان دارد ............

--------------------------------------------------------------------------------------------

قایقی خواهم ساخت

خواهم انداخت به آب.

دور خواهم شد از این خاک غریب

که در آن هیچ کسی نیست که در بیشه عشق

... قهرمانان را بیدار کند.

 

قایق از تور تهی

و دل از آروزی مروارید،

همچنان خواهم راند

نه به آبیها دل خواهم بست

نه به دریا ـ پریانی که سر از آب بدر می آرند

و در آن تابش تنهایی ماهی گیران

می فشانند فسون از سر گیسوهاشان

 

همچنان خواهم راند

همچنان خواهم خواند

«دور باید شد، دور.

مرد آن شهر، اساطیر نداشت

زن آن شهر به سرشاری یک خوشه انگور نبود

هیچ آئینه تالاری، سرخوشیها را تکرار نکرد

چاله آبی حتی، مشعلی را ننمود

دور باید شد، دور

شب سرودش را خواند،

نوبت پنجره هاست

همچنان خواهم راند

همچنان خواهم خواند

 

پشت دریاها شهری ست

که در آن پنجره ها رو به تجلی باز است

بامها جای کبوترهایی است، که به فواره هوش بشری می نگرند

دست هر کودک ده ساله شهر، شاخه معرفتی است

مردم شهر به یک چینه چنان می نگرند

که به یک شعله، به یک خواب لطیف

 

خاک موسیقی احساس تو را می شنود

و صدای پر مرغان اساططیر می آید در باد

 

پشت دریا شهری ست

که درآن وسعت خورشید به اندازه چشمان سحرخیزان است

شاعران وارث آب و خرد و روشنی اند.

 

پشت دریاها شهری ست!

قایقی باید ساخت .

----------------------------------------------------------------------------------------------------

با احترام به هزار نوبل خاک گرفته

 

و ادبیات دنیای حوالی مان

 

ترجیح میدهم سرم را روی کتاب های شاملو بگذارم

...

تا زیر سرم / بلند شود برای هر چه آزادی بغض گرفته در قلمش

 

پریای قصه ی من / ویلچر تو را

 

به هزار قله ی خورشید منش ترجیح می دهند

 

کاش ده ساله های مملکتمان یادشان نرود

 

شازده کوچولو به حرمت تو / به ایران پا گذاشت

 

بغض هایم بماند برای سنگ قبری

 

که خیرگی به آن

 

مرا به حرمت / خم می کند

 

زبان/ از درک تو گشودن آنقدر از بلوغ من خارج است

 

که با سکوت / سنگ قبرت را آرام میکنم ...............................

 

*****************************

 

شاملو آنقدر بزرگ بود

 

که برای کودکان 5 ساله ی مملکتش احساس رسالت

 

میکرد و تن به نوشتن کودکانه ترین ترانه ها میداد

 

مبادا جوانه ای / بهانه ای برای رُستن نداشته باشد

 

نوار ِ خروس زری ... پیرهن پری را به خاطــــــــــــر دارید ؟؟؟؟

--------------------------------------------------------------------------------------------

بار آخر!

 

دست آخر!

 

من ورق را با دلم بر می زنم

...

بار دیگر حکم کن اما نه بی دل

 

با دلت،دل حکم کن

 

حکم دل

 

هر که دل دارد بیاندازد وسط

 

تا که ما دلهایمان را رو کنیم

 

دل که روی دل بیفتد عشق حاکم می شود

 

پس به حکم عشق بازی می کنیم

 

این دل من

 

رو بکن حالا دلت را

 

دل نداری؟؟؟

 

بر بزن اندیشه ات را

 

حکم لازم!

 

دل سپردن دل گرفتن

 

هر دو لازم

خنده ام می گیرد از تسلسل جهانی که

 

بی ترس تهمت ِ خود شیفتگی

 

سال ها / دور ِ خودش می گردد

...

و من آنقدر در تفکراتم / تلو خورده ام

 

که ثبات هیچ جاذبه ای را باور نمی کنم ...

 

حتی خواب پَر نشانی که صندلی وار

 

مرا به آرامش دعوت می کند .........

 

یک جای کار می لنگد ................

 

که با این همه حسن تصادف

 

من و زمین ....... به هم / نمی خوریم

-----------------------------------------------------------------------------

کتابخانه ای به ارث رسیده از انقلاب درونی و بیرونی پدر

 

سینمایی صامت تر از تمام گریه های چاپلین

 

و کودکی بی دلیل تر از خدا / خوابیده در اعماق بی صدای من

...

همین ها مانده برای چشم چرانی های قبل از خواب

 

چیزی عوض نشده بود ......

 

همان فحش های همیشگی

 

همان کابوس های بی عرضه / که از پس یک قتل ثانویه هم بر نمی آیند

 

همان دهانی که آنقدر / قرص بود که خواب آور ها نبودند.

 

تنها ....خیابان ها از چشمم افتاده بودند

 

و گرنه ...

 

پای رفتنم / روی دستم باد نمی کرد

 

و گرنه

 

هزار فرشته را روی زخم هایم می خواباندم تا / بی حساب شویم

 

و گرنه

 

انزوا در نهایت خوشبینی ، بالش راحتی نبود برای سری که از خود خوری درد می کرد

 

تنها شاید ... بعد از کمی از خود / به خیال بافی ها

 

کمی تقدیر را قد شانه های یک شاه تن زدن ....

 

تنها ... کمی چایِ مرد پهلو

 

بتوان

 

سکوت را به سنتی ترین گلایه ها پناه داد

 

و پشت تمام کتاب های نیمه خوانده نوشت :

 

همیشه سرد بود .. جهانی که در باور من چرخید

 

ســــــــــــــــــــــرد ... شبیه زنی در انتهای چادرش

 

که آبان ترین باران را /به روی زمین به ارث برده است

خداوندا!

اگر روزی ‌ز عرش خود به زیر آیی

لباس فقر پوشی

غرورت را برای ‌تکه نانی

به زیر پای‌ نامردان بیاندازی‌

... و شب آهسته و خسته

تهی‌ دست و زبان بسته

به سوی ‌خانه باز آیی

زمین و آسمان را کفر می‌گویی

نمی‌گویی؟!

خداوندا!!!!!

سلامتی اونی که روز رو شب میکنه و شب رو روز لقمه نونی ببره واسه بچه هاش ولی نیست که نیست ؟؟؟ ولی بازم میگه خدایا شکرت !!

--------------------------------------------------------------------------------------------------------------

حرفم نمی آید ....

 

تو ... سر تا / پـــــای من مینشینی / که جایی برای شعر نمی ماند

 

لبهایت را به لکنتم بکش

...

برقص / که دینم هم پای دامنت / بر باد روند

 

قلم ها برایم / حرف در بیاورند

 

همین حرف ها / که از تو تا تنت / به آن نشسته است

 

از شعر / کم ندارد ....

 

بی قافیه ... بی وزن ... بی لباس ....

 

مو / به مویت را در خودم می خوانم

 

شعری که در انتهای هر خط / به خال های تو پناه بیاورد

 

دیگر " نقطه چین " نمی خواهد

 

... تو هستی ... که شعرم / نمی آید

-------------------------------------------------------------------------------------------------

الف : قبول داری که عدالت مفهومی نیست که تو این دنیا بشه دنبالش گشت ؟؟

 

ب : آره ...... واسه همینه من از خودکشی ِ یه پیر مرد هفتاد ساله بیشتر از تلفات جنگ جهانی می ترسم...........

 

الف : اینقدر ها هم ترسناک نیست ...

 

ب : اگه به این فکر کنی که اون به کفر خودش به چه شدتی ایمان داره که چند روز باقیمونده رو نمی خواد دووم بیاره نه تنها می ترسی بلکه سعی میکنی بهت رو تو صورت ِ خدا انکار کنی

دلم لکنت می خواهد ... با آغوش ِ یک عقب مانده ی ذهنی

 

گریه کنم ... گریــــــــــــــــــه کنم ... و برای او آنقدر طبیعی باشد

 

که حواس ِ نداشته اش / از حالم ، پرت نشود

...

که هیچ سوالی در ذهنش/ از جنونم نلولد ...

 

از تنهاییم نپرسد و من هم به او دروغ های روزانه ام را / پست نکنم

 

..........................

 

دلم لکنت میخواهد .............

 

فحش هایم را آنقدر جدا جدا بگویم که هیچ کس

 

به آنچه در سرم / آمده پی نبرد ............................

 

یک نفر بیاید / از خیر شعر بگذرد ....

 

یک عقب /مانده ....

 

می خواهم از دنیای شما / جا بمانم

-------------------------------------------------------------------------------------

به زبان ِ مادری / به تمام ِ پدر هایی که در جنگ جا مانده اند

 

سلام ِ بغض های 5 ساله را برسان

 

و از فرزندانی بگو که اسم پدر را جای شناسنامه / بر سر در ِ کوچه هایشان دارند

...

از دخترانی که گریه هایشان را مرتب کرده اند / برای زیر پتو

 

از شهری بنویس که مناره هایش / لکنت گرفته اند

 

و تریبون ها / به جان هم افتاده اند ، زنده ترین گزارش از مرگ را / از هم بدزند

 

و دو قرن سکوت / قرینه شده در لب های ملتی

 

که سر ِ آرزو هایشان را روی / ویلچر می خوابانند ....

 

از یـــــــــــاد رفته اند / شبیه سربازی که در مرز جا مانده

 

و اخبار پیروزی ِ کشورش را از رادیوی به غنمیت گرفته شده ی دشمن میشنود .......

 

آخرش

 

تو میمانی و نوستالژی پوتین ِ پدری / که پر از خاک کرده ای

 

و شمعدانی های سفره ی عقد ِ مادر را در آن کاشته ای ....

 

اگر دهانت به شهامت ِ اعتراض باز شد

 

به تمام دنیا بگو ... میهمان وقتی حبیب خدا بود که جان ِخون / گرم بودن داشتیم

 

این روز ها خون / مرده ایم که در زیر پوست ِ شهر

 

دنبال قرص خواب ِ صد ساله میگردیم

 

تا پدر خوانده ها / بتوانند با خیال راحت در آغوش کودکشان / فیلم های جنگی ببینند

عکسهایم را قیچی میکنم .. نیمه های تو را برای فراموش شدن خاطره ها ، نیمه های خودم را برای درس عبرت نگه میدارم ............

 

در همه عکسها گوشه ای از من جا میماند با تو .. دستی ، پایی ، چشمی ، تنی .. اما کیست که نداند "دلم" را پیش تو جا گذاشته ام ...........

 

کنار همه عکسهایت ، یاد هایت ، یادگاریهایت .. "دلم" را هم ضمیمه میکنم ........

 

بعد از اینکه عکسهایت را با عشق تازه ات دیدم باید وصله های دلم را هم از تو جدا کنم ...نمیشود در عکس دو نفره سه دل باشد ..........!!!

-------------------------------------------------------------------------------------------------

خودت را پیدا کن ... همینجا پیدا کن ... همینجا که از خودم در نهایت مرگ هم تو را جا نمی گذارم

 

************************

 

تنت به شرجی های اصیل تر از کش و قوس ِ دریا

...

لبت به موازات ِ پیچ های جاده ای که از ادامه می هراسد .......

 

دامنت .... شیطنتِ خدا را بر می انگیخت ........

 

من به کِز کرده ترین هوای ِ مو خورده ات / معتاد می شدم....

 

رگ می چرخاندم ... یتیمی می کردم با گریه های بحران زده ....

 

که گردنم را به / سرپرستی بگیری ........

 

و عشق ... از رد ِ تو / تا پــــــــــــــــای من می دوید ...

 

جهان را به کمر می بست ....

 

و سیم ها را / به برق چشم های تو ادامه می داد ......

 

کشیدنت ... در انتظار ِ روز....

 

رفتنت... به خوابی خوش حاشیه ....

 

و من خیره در خمیازه هایت تنت / جا می شدم ...

 

تا جغد ها برای بیداری / دلیل داشته باشند ......

 

نگهبانانی / که بیشتر از مورچه ها ، ملکه را در تو می فهمند .....

 

.....

 

....

 

و صبح در اولین اتفاقی که از پلک هایت

 

به روی جهان می آورد/ چشم هایت را

 

خدا / بر روی دوچرخه ای

 

در حال ِ رکاب زدن ............

 

می رود تا خوب های تو را / ظاهر کند ............

 

نگاتیو هایی به وسعت ِ زیبایی تو

 

که ایده ی بهشت را / از آن بگیرد ..............

داستانم ، ماجرای سیب و آدم بود

و تو

نه حوّا؛

که بهشت بودی

راندند مرا از تو

... تو را از من ...

صورتم را با سرخیِ سیب هایت سیلی زدند

و محکومم کردند به انتظار،

تا قیامت ... قیامتِ ابروانِ تو

و من می گریم

و سیب های گناهِ بزرگم را

یکی یکی گاز می زنم

------------------------------------------------------------------------------------

------------------------

مــــــــــی رود .....

 

می رود که شاعر بمانم ....

 

...

... می رود که همان آدم سابق باشم/ که با موریانه ها / تختخوابش را کنار می آید

 

و آنقدر از شام های تکنفره خسته است که بعد از ظهرش را

 

با مرغابی های دریاچه میگذراند

 

که یک لقمه نان بی همنشینش را

 

با آنها از گلویش / زیر چشمی رد کند

 

میرود ... که از تمام قطار های کودکی ام متنفر باشم ....

 

که کلید خانه ام را / جا بگذارم .... و شب پشت در بخوابم

 

بی آنکه رختخوابی / بدون اندام ِ تو / بهم بریزد

 

می رود ... که دست به دامن ِ / لباس های جا مانده اش باشم

 

و دیگر از هیچ آینه ای حساب نبرم ............

 

من بمانم و "لعنت به هر چه آهنگ مشترک " فرستادن

 

من بمانم و ظرف غذای یخ کرده ات را را هر وعده شستن

 

من بمانم و لعنت به هر چه قرار ِ کاری و مهمانی های تکنفره

 

میرود ..........

 

که شاعر بمانم ...

 

مرغابی ها سیر ... موریانه ها بی خطر ...

 

و دلی که از درد به خودش میپیچد

 

اما پیجاه درصد تختخواب را بیشتر نمی گیرد ....

 

می رود ... که شاعر

 

کم کم از حرف زدن بیفتد .... و تنها با چشمهایش به دنیا بخندد

 

و هر روز خودش را دوره کند ....

 

آنقدر خودش را از حفظ / بپوشد

 

آنـــــــــــــــــــــتقدر یکنواخت به خانه بیاید

 

که دیگر هیچ موشی از دیدنش نترسد .................

 

صدای فحش مبل ها را بشنود .....

 

گریه ی گلدان هایت را ندید بگیرد

 

لال بماند .... که دیگری هیچ عجایبی بی تو / شوق ِ شوریدن ندارد ...

گناه تو نیست ....

 

این که تمام سگ های درونم / بی سورتمه به سمتت می دوند

 

اهانت از وحش ِ آغوشم میبارد .........

 

مرا /به خود بگیر ... تمام دندان هایم در تو / درد می کشند

 

تو زخم می خوری / که من آرام بگیرم ...

 

عدالت میان دندان های من و استخوان های تو / نرم می شود

 

صبح می شود .... و تو / پاره پاره ... هیچ کدام از زخم هایت را به رویم نمی آوری

 

و من در باور ِ فرشته بودنم / به آسمان ها می زنم

----------------------------------------------------------------------------------------------------

 

-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

الف: كاش ميشد همه از درونشون با هم حرف بزنند

 

ب: نه نه نه اصلا

 

الف : مي ترسي لو بري ؟

...

ب : نه فقط مي ترسم آدما اعتماد به نفس شنيدن فحش هاي واقعي رو نداشته باشند

 

الف : آدما مي تونند با هم خوش باشند

 

ب : آره ... تا وقتي بتونن خيالشون از پنهون موندن حس هاشون نسبت به هم راحت باشه

 

الف : تو از باور اين همه فاصله چي نصيبت ميشه؟

 

ب: هيچ چي ... من فقط حوصله ي جنگ جهاني سوم رو ندارم ... همين

خوش آمديد!
شعری از فاطمه اختصاری پيوند ثابت

 

ببند درها را، با اتاق تنها باش

ببند پنجره ها را که باد می آید

تمام خاطره ها از کسی که دیگر نیست

شبیه قصه ی تلخی به یاد می آید

ببند چشمت را روی شب یواش بخواب

ببند چشمت را… روز شاد می آید!!

 

دو دست یح زده چسبیده است دستت را

فرشته ای ست کنارت به راه افتاده

نگاه می کنی از روی پل به درّه ی من

صدای توست که در پرتگاه افتاده

ادامه می دهی از خواب ها به بیرون/ تر

که جاده گم شده به اشتباه افتاده

 

مهی غلیظ گرفته مسیر را در شک

بگرد خانه ی خود را دوباره پیدا کن

بگرد دُور خودت بعد دُور دایره ها

دری جدید به دنیای بسته ات وا کن

شبیه یک کلمه در سرت بچسب به شعر

و گریه هایت را هم درون آن جا کن

 

کسی که نیست کنارت نشسته مثل ِ قبل

رسیده است از این لحظه ها به باور ِ تو

به بوی پیرهنش فکر می کنی با غم

که پخش می شود آهسته توی دفتر تو

فرو بکن دستت را میان موهایش

کسی که نیست کنارت، نشسته در سر تو

 

کف حیات می افتد خدای خواب آلود

از آن بلندی دیوانه وار خود، از بام

نگاه می کنی از پشت شیشه ها به کسی

که مثل سایه ی تنهات، رد شد از شب هام

عزیز زندگی ات را بچسب با عشق و

کنار این همه غصّه، صبور باش الهام…

فاطمه اختصاری