برایم بگو...

تلخی هایت را چگونه فریاد میکنی...؟

نا آرامی هایت را چگونه تسکین میدهی...؟

احساست را چگونه میخوری...؟

وقتی بغض هایت روی هم تلنبار میشود،

گلویت چرک میکند،

زیر چشمانت گود میرود،

و مجبوری دلیل خوبی برای بی خوابی هایت پیدا کنی...

یاد میگیری چگونه دروغ بگویی...

از پنجره ی اتاقت به کلاغ ها هم حسودی میکنی،

و در حسرت پر شدن حفره های سرت میپوسی...

یک توده ی اسفنجی تو خالی،

که تمام عمر ،

پشت تمام پنجره های دنیا،

پرواز را تنها و تنها،

تماشا کرد...

و این نقطه ی عطف یک تراژدیست...