از تمام خون گرفتگي ها
كسي را در چشم هاي من ببين
كسي كه زير بازوي دوربين ها را مي گيرد
...
پايش را روي شانه هايم ميگذارد تا آنقدر بالا برود
كه از آسمان ِ آزاد تصوير بگيرد
از من نپرس
من آنقدر دموكراسي را در دندان هاي شكسته ام تجربه كرده ام
كه از تمام فرياد ها / به نفع زخم هايم طفره روم
تنها بدان
شعبده بازي كه شلاق به دست از رهايي حرف مي زند
جز مصادره ي مفهوم ِ آزادي / به زور بازوي تو اما به نفع خويشتن
در سر نمي پرواند
گيرنده ات را دست نزن
خودت را جابه جا كن
شايد آنچه به اسم حقيقت به دغدغه هايت خورانده مي شود
از تو يك چريك ِ انقلابي بسازد
در خيابان هايي كه او در حال آماده شدن براي تاج گذاري / به آنها خيره شده
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------
به خودی ِ خود خیره می شوم :
روانشناسی که از امید دادن ِ واهی می ترسد
شاعری که به معصومیت واژه شک کرده است
...
مسافری که به پل های پشت سرش رشوه ی ماندگاری نمی دهد
یا یک روانی که در چشم های روانشناس ،قدرت ِ بازیگری اش را امتحان می کند
تمام این ها در من رفت و آمد می کنند
روزی هیتلر می شوم با سخنرانی های تاثیر گذار ....
روزی پیرمردی می شوم که سرش را برای هیچ بیلبوردی بالا نمی آورد
آدم ها می آیند و می روند ...
در دستی گل و در دستی دیگر گلوله می پرورند
و من دیوانه وار عاشق گل یا پوچی هستم
که حق انتخابش سهم من است حتی اگر به مرگ منتهی شود