گیر کرده‌ام بین

 

کودکی که دارد از در و دیوار رویاهایش بالا می‌رود

 

و پیرمردی که از سر بی‌کسی

 

با عصایش تانگو می‌رقصد ...

 

کاش با آن پیرمرد کنار می‌آمدم تا به کودک بگوید :

 

...

دیوار زندان

 

بالا رفتن ندارد

هومن شریفی.

----------------------------------------------------------------

به یاد روز های دور ... و درد های بی / صدا

 

*********************************

 

پیکت را بالا بگیر و

 

مرا از پا / بینداز

 

بینداز / به گریه

 

...

به باور اتفاق های سردی که از دهن / افتاده است

 

فریاد هایی که از ترس ِ سیلی

 

تن به ابتذال ِ نجوا شدن داده اند

 

من یکی

 

به انضمام ِ درد هایم آنقدر حرف / خورده ام

 

که سیر شده باشم

 

.

 

.

 

.

 

این روز ها که فردوسی را حوالیِ انقلاب ، گِل گرفته اند

 

طبیعیست سهراب را جلوی چشمانش

 

دیگری بکشد و او دم بر نیاوَرَد

 

این روز ها که هر موبایلی یک دوربین دارد

 

و هر انسانی یک دهن

 

سکوت یعنی

 

آلزایمر گرفته باشی ، آنقدر که تجاوز را با لامبادا اشتباه بگیری ...

 

سکوت یعنی

 

پارکینسون ... آنقدر که

 

از کهریزک ، سالمندانش را به یاد بیاوری .. نه بیشتر نه کمتر

 

سکوت یعنی

 

ترانه داد بزند : آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآ

 

و تو آن را ننویسی

 

از بس که درد ، صدا دار است و حروف صدا دار

 

خوانده میشود اما

 

نوشته نمیشود

 

....

 

....

 

من به انضمام درد هایم ... گریه میکنم / انفرادی

 

و امثال تو، سلول به سلولِ تنشان را به یک سکس گروهی میببخشند

 

گناه من است نه تو

 

که گریه ، گروهی نمیشود

 

گناه من است ... نه تو ..........

 

پیکت را بالا بگیر و

 

مرا از پا / بینداز

 

بینداز / به گریه

 

و به سلامتی ِ فاحشه های شهر بخور

 

که هیچ کس جز خودشان را نخواهند فروخت ....

 

بی خیالی اگر جرم بود ، یکی یقه ی خدا را میگرفت

 

هه ... بی خیال

 

آقای عکاس ... حالا که داریم دور ِ هم از پس ِ این زندگی بر میاییم

 

یک عکس دسته جمعی بگیر ...