خسته ام!

 

نه اینکه کوه کنده باشم

 

نه ...!

 

دل کنــــــــده ام!

 

 

 

 

 

پسر نگاهی به دختر کرد و گفت:

 

حالا که کنار ساحل نشسته ایم بیا یه آرزوی قشنگ بکنیم.

دختر با بی میلی قبول کرد.

 

پسر چشماشو بست و گفت:

کاشکی تا آخر دنیا عاشق هم بمونیم....

 

بعد به دختر گفت حالا تو آرزوتو بکن.

 

دختر چشماشو بست و خیلی بی تفاوت گفت:

کاشکی همین الان دنیا تموم بشه.

 

وقتی دختر چشماشو باز کرد پسرو ندید و فقط چندتا حباب روی آب دید....

 

 

 

 

 

 

یادم باشد به سهراب بگویم که عشق دیگر صدای فاصله ها نیست !!

صدای

فنر

تختست!!